منتظری و نسل ضد اسطوره

 

بی مقدمه می گویم، ملت اسطوره [1]سازی هستیم،  این نکته را به یاد داشته باشید و آن را کنار صفت بارز دیگری که داریم بگذارید و آن مرده پرستی است. ترکیب این دو گزاره این است: ملتی هستیم که از مرده ها اسطوره می سازیم. اسطوره های ما قبل از مرگ یا غیر قابل اعتنا هستند یا انسانهای خوبی نیستند! و یا آنقدر مطرودند که خبری از آنها نداریم! اما بعد از مرگشان به یکباره همه چیز عوض می شود و ورق بر می گردد. اگر به تاریخ خودمان از اوان باستان تا کنون معاصر بنگریم اسطوره های ساخته ما خصیصه دیگری هم داشته اند و آن عدم توفیق در زندگی و معیشت است.  تیغ زمان همیشه به پشت قهرمانان ما فرود آمده و گرز روزگار بر فرق ایشان شکاف انداخته است. سیاوش و مرگ غم انگیز او در غربت، سهراب و تراژدی کشته شدن او به دست پدر و حتی رستم علی رغم پیروزیهای شگفت بر دشمنان شگرف عاقبت در چاه مکر نابرادر خود، شغاد، می افتد تا او هم از زهر بی وفایی افعی نامردمان بی نصیب نماند. در تاریخ معاصر نیز قتل امیرکبیر در فین کاشان، مرگ مشکوک تختی و شریعتی، ترور مطهری و هزاران مرگ تلخ دیگر که مقتولان آن به واسطه مرگ خود بیش از آنچه زندگی به آنها ارزش داده باشد، ارزش یافته اند. این اعتراف خود شریعتی است که در دست نوشته ای آورده: من هم منتظر مرگ هستم تا شاید مثل فروغ فرخزاد نکات نغزی از لابه لای حرفهایم در بیاورند که روح خودم هم از آنها بی خبر باشد.

داستان طنزی در یاد دارم که فارغ از صدق و کذب و آن گزارش صحیحی است از همین روحیه ما که شاید منظور من را نیز بهتر برساند. گویند مردم روستایی از مواهب دنیا همه چیز داشتند به جز امام زاده معتبری که شبهای جمعه به زیارت آن بروند یا تنگنای احتیاج، حاجت طلبند. موضوع را با کدخدا در میان می گذارند و او با لطایف الحیلی سیدی بزرگوار و از سجایای اخلاقی برخوردار را به ده می آورد و چند قلچماق را مامور می سازد که در وسط ده او را به ضرب دشنه از پا در آورند. بعد از این که سید را کشتند در مراسم پرشکوهی او را به خاک سپرده و برایش مقبره ای ساختند تا صاحب امام زاده شوند!!

شاید دلیل چنین رفتاری این باشد که انسان زنده را آنگونه که هست نمی پسندیم و هنگامی که مرد، او را آنگونه که می خواهیم می سازیم و این یعنی همان اسطوره سازی که در ابتدای متن بدان اشاره شد. اما اسطوره های ما خصیصه دیگری نیز دارند و آن عدم توفیق در زندگی است. دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان در کتابی تحت عنوان صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت در مقایسه ای که بین هدایت و مصدق اجام می دهد عنوان می کند که هدایت زندگی را باخت تا جاودانگی بعد از مرگ را به دست آورد همانطور که مصدق شکست خورد و در تاریخ ایران تا ابد جاودانه شد. ایشان سرنوشت این دو را تعمیم داده و توفیق پس از مرگ را مشروط به انزوا و شکست در زندگی می داند.

شاید من و خیلی از هم نسلهای من منتظری و سیر تحولات و اتفاقاتی که برای او پیش آمده را ندانیم یا به عبارت دیگر او را درک نکرده باشیم اما بعد از مرگ ایشان انگار پرونده ای نو در ذهن نسل من و پدر ما برای او گشوده شد. منتظری بعد از مرگ برای من و پدرم به یک اندازه نا آشناست علی رغم اینکه پدرم او را درک کرده و من درک نکرده ام. در اینکه منتظری شخصیت فقهی بزرگی است، شک ندارم اما منتظری مدافع حقوق بشر، منتظری منتقد ولایت فقیه، منتظری سکولار و احتمالا منتظری فمنیست!! کسی است که با آیت الله حسینعلی منتظری کاملا متفاوت است.

گردش منتظری از مواضع انقلابی اش که او را تا قائم مقامی رهبری بالا برده بود اگر صحت داشته باشد بازهم جای شک و شبه است. سوال اینجاست که اگر از قائم مقامی رهبری عزل، خانه اش حصر نمی شد و لاجرم از دیده و دل اکثریت مردم نمی رفت باز هم یاد حقوق بشر،  آزادی و دموکراسی می افتاد؟ آیا باخت منتظری به زمان باز هم اسطوره دیگری در خاطر ما می سازد؟

یاد شریعتی که می افتم میبینم در یک جمع مخالف و موافق، او را ذم و مدح می کنند و نه به کسی بر می خورد و نه کسی از خوشحالی کلاه به هوا می اندازد، حتی خم به ابروی کسی نمی آید. امروزه زنگار اسطوره پرستی از روی شریعتی زدوده شده و موافقان و طرفداران دو آتشه وی مرگ عادی او را پذیرفته اند این یعنی شریعتی آنقدر بزرگ شده که برای بزرگ جلوه دادن او احتیاجی به افسانه پردازی در مرگ او نیست. عظمت شریعتی فارغ از زنده یا مرده بودن، شهید یا مرحوم بودن و کامروایی یا ناکامی اش بر دوست و دشمن عیان است.

اکنون بر طرفداران منتظری واجب است او را همانطور که بود بشناسند و بشناسانند. نقاب تقدس را از چهره او برگیرند و بگذارند عیار نقد از او بگیرند که نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند؟ و بدانند اصل گوهر عالم تالالویی دارد که زیور تقدس آن را ندارد!

  



[1] در این مقاله اسطوره برگردان اصطلاح Myth نیست و بیشتر معنای قهرمان و سرنمون (Archetype) می دهد.

فلسفه اخلاق 2(نسبی نگری فرهنگی)

در این سلسله مقالات انواع مکاتب اخلاقی بر اساس تقسیم بندی "هری گنسلر" در کتاب "در آمدی جدید به فلسفه اخلاق" ارائه می گردد. ضمن معرفی هر کدام از این مکتب ها نقدهایی که بر آنها وارد آمده نیز بیان خواهد شد. این مقاله به بررسی مکتب نسبی نگری فرهنگی می پردازد.

 نسبی نگری فرهنگی[1]:

در حیطه فرا اخلاق این مکتب مدعی است که گزاره های اخلاقی از این اصل ناشی می گردد: خوب یعنی آنچه مورد تایید جامعه است. این مکتب اصول اخلاقی را توصیفگر قرارداد های اجتماعی می داند. در این دیدگاه وجدان فردی رنگ و بوی اجتماعی را دارد که فرد در آن پرورش یافته و بر اساس هنجار آن هر روز از صبح تا شام زندگی می کند.

 ممکن است در جامعه ما که ادعا می شود اصول دینی تعیین کننده محوریت اخلاق است این دیدگاه مورد نقد باشد و سرانجام آن هرزگی و بی بندوباری دانسته شود اما این دیدگاه به نحوی توصیف کننده شرایط اخلاقی ما نیز هست. آن چیزی که به اصطلاح کلاه شرعی نامیده می شود، فریب وجدان خود با دلایل و توجیهاتی است که مقبول طبع جامعه است.

 شاید نیچه را بتوان به عنوان فیلسوفی معرفی کرد که پیشتاز چنین نگرشی بود. نیچه در کتابی با عنوان تبار شناسی اخلاق سعی دارد نشان دهد اصول اخلاقی هر جامعه عمیقا در فرهنگ آن جامعه ریشه دارد. وی خصوصیات فرهنگی هر اجتماعی را منبعث از شرایط جغرافیایی، تاریخی و حتی اقتصادی آن جامعه می داند و از این رو هیچ نگرش اخلاقی را دارای اصالت هستی شناسانه نمی داند.

 نسبی گرایان فرهنگی معتقدند کسانی که از ارزشهای مطلق اخلاقی سخن می رانند در اصل ارزشهای جامعه و فرهنگ خود را مطلق فرض کرده اند. مهمترین ثمره این رویکرد اخلاقی، دستیابی جوامع و فرهنگهای مختلف به درک متقابل یکدیگر است. البته بایستی متذکر شد که این درک متقابل با هم-فهمی یکدیگر متفاوت است. این دیدگاه مدعی نیست که می تواند افراد را به هم-فهمی مشترک نائل کند. چون بر اساس فلسفه ای که این دیدگاه بر آن استوار است هر رویکرد اخلاقی درون یک فرهنگ خاص شکل می گیرد و برای اهالی همان بافت فرهنگی قابل فهم و درک است پس اساسا همفهمی مشترک ممتنع است. این دیدگاه تنها به ما میگوید همانقدر که ما از حقانیت اخلاق سهم می بریم، سایر ملل و فرهنگها نیز از آن سهم می برند.

این دیدگاه با یک نقد جدی روبه روست. همانطور که گفته شد این نظریه، رویکرد اخلاقی افراد و حتی وجدان فردی افراد یک جامعه را بر خاسته از فرهنگ و نگرش جمعی آنان می داند لذا ذهن های پرورش یافته در این فرهنگ عملا بایستی از انتقاد و رویگردانی از ارزشهای جامعه خود عاجز باشند. اما دیده می شود که چنین نیست. اگر بخواهیم سراغ مصادیق واقعی برویم در طول تاریخ بسیاری از افراد و گروههایی را می یابیم که دلیرانه در برابر آنچه جامعه به اسم ارزشهای مطلق به آنها تحمیل کرده بود ایستاده اند.

اما اگر بدون رجوع به واقعیت های تاریخی و اجتماعی هم به تحلیل این نگرش بپردازیم متوجه می شویم نقد جامعه و ارزشهای آن امری غیرممکن و ممتنع نیست. درست است که فرد درون جامعه تریبت می شود و با هنجار های آن پرورش می یابد اما همه هنجارها از همان اوان کودکی به فرد عرضه نمی شوند و فرد با رشد و پاگذاشتن در مراحل بالاتر زندگی با بسیاری دیگر از ارزشها و هنجارهای جامعه خود آشنا می شود لذا با توجه به رشد عقلی و توانمندی گزینش اختیاری در پذیرش یا رد نظریات مختلف، می توان مدعی شد فرد همه داده های اخلاقی جامعه را چشم و گوش بسته و از سر جبر جغرافیایی و فرهنگی نخواهد پذیرفت.

البته اینجا بحث درونگرایی و برونگرایی افراد نیز می تواند مطرح گردد که یک بحث روانشناسی و تخصصی است. اما به طور کلی و عمومی می توان گفت درونگرایی یا درون گرایی افراد در گزینش هنجارهای اجتماعی و کنار آمدن با آن بسیار موثر است.  افراد درونگرا هنجار جامعه را پس می زنند و در پذیرفتن آن ابا دارند در حالی که افراد برونگرا آمادگی بیشتری در جذب و پذیرش ارزشهای جامعه دارند.

دومین نقدی که بر این نظریه وارد است به این صورت بیان می شود: در عین اینکه مدعی است افراد هر جامعه ارزشها و ملاکهای اخلاقی مخصوص خود را دارند، افراد همه جوامع را به احترام و درک متقابل فرا می خواند. اگر قرار باشد افراد تنها ارزشهای جامعه خود را به عنوان ارزش اخلاقی قبول داشته باشند پس پذیرفتن این توصیه کلی ممتنع و غیرممکن است!

در پایان بایستی توجه کرد که محتوای نسبی نگری فرهنگی نه یک تجویز که توصیف تعددگرایش اخلاقی جوامع مختلف است. متولیان این نظریه بیشتر در پی توجیه تفاوت های فرهنگی ملل مختلف هستند. با اینکه این نظریه طرفداران آنچنان زیادی ندارد و نقد های وارده به آن از رونق آن کاسته است اما هنوز در کنار سایر نظریات اخلاقی می تواند نگرش ما را نسبت به اخلاق و تعامل جوامع مختلف تحت تاثیر قرار دهد.



[1] Cultural Relativism