در نوشته قبل گفتم از آنچه به ارث برده ام خواهم نوشت:

قبلا گفته ام تا غلبه نکنی روایت نمی کنی پس روایت کن باشد که غلبه کنی! اما نمی دانستم به چه چیز باید غلبه کرد! امروز می فهمم بر رنج خود باید غلبه کرد. رنج را هر چه فاخر تر و هر چه با شکوه تر باید روایت کرد آنگاه هر کس روایت رنج مرا بخواند هم راهی برای غلبه می یابد. ایستادن، دویدن، انجام کار روتین روزانه، شیفت شب، اضافه کاری، چالش با ابزار، دستور گرفتن از مافوق، حقوق عقب افتاده آن هم به مقدار بخور و نمیر و... همه این تجربه ها آنچه در پیشانی ام خورده را یادم می آورد و آن تعلق به قشر کارگر است. درس خواندن و مدرک گرفتن و امریه در سازمان فضایی مرا از آنچه پوست و خون و گوشت و استخوانم را تشکیل داده جدا نکرد. پدرم هم کارگر بود و پدربزرگم علی رغم آنکه از نمد روحانیت کلاهی بر سر داشت، در خرقه کارگری خود را پیچیده بود.

اواسط دهه هفتاد که صنعت نیمچه رونقی آن هم نه از سر توسعه بازار محصول و توان تکنیکی بلکه حیلت ها و چاره جویی های اقتصادی-سیاسی گرفت، کارگران ذوب آهن اصفهان (و شاید جاهای دیگر) به بهانه میزان تولید و بهره وری از چیزی به اسم امتیاز بهره مند شدند، که مقدار آن حدود دو برابر پایه حقوق بود (کاری که انگلیسی ها در صنعت نفت باب کردند تا از نطفه گذاری پرولتاریا در این ایران پیشگیری کنند بعدها که در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی اصفهان مشغول به تحصیل شدم، استاد درس نورد و تغییر فرم گرم ، پتک تحقیر بر دیوار کوتاه جامعه کارگری زد و علت رکود تکنولوژیکی صنایع فولاد را همین "امتیاز" اعلام کرد و مدعی شد کارگران برای جلوگیری از توقف یا کاهش تولید و متعاقب آن کاهش امتیاز در برابر تغییرات تولید مقاومت می کنند و این عامل رکود صنایع فولاد است!) اما امتیاز هزینه زندگی کارگری را بالا برد. علاوه بر آن سفرهای تفریحی با هزینه کارخانه، اجاره ویلا در شمال و بن استفاده از رستوران نیز مزه رفاه را زیر دندان قشر کارگر برد: انگار جور دیگر هم می شود زندگی کرد! و این رفاه موقتی و جزئی افیونی است برای کارگر که همچنان بدود و سرابی است برای بچه های او که به امید بهشت رفاه مطلق بدوند و این چرخ را بچرخانند. پدرم از کارگری رنج می کشید و مرا به زورم هم که شده درس خوان بار آورد تا مهندس شوم و از قشر کارگری جدا شده و دنبال آب و نان ندوم! من مهندس شدم اما از ارث رنج پدر گریزی نیست نه عمامه پدر بزرگ نه کلاه فارغ التحصیلی جای کلاه ایمنی را نگرفت. پدرم نان حاصل از عرق ریختن برایم به ارث گذاشت و انتظار داشت من بدون عرق ریختن نان بخورم. پدر می خواست سپر درد کشیدن من باشد  اما ندانست نان بی دردی به من نخواهد ساخت و من هم دردمندانه نان خواهم خورد.

 می خواستم رنج پرولتاریا را روایت کنم. روایت دیوزونوسی نجفی در ترانه پرولتاریا نمونه ای از این گونه روایت است. روایت رنج پرولتاریا در جامعه ای که قطره قطره شراب رفاه را در پشت در فست فود ها، پیست اسکی و ... در حلقش می ریزند و وعده پورشه سواری به حاشیه نشین هایی می دهد که در جنگ زیر چرخ تانک له می شوند و در صلح مقروض بانک ها هستند و چک برگشتی شان در دست نانجیب های سرمایه دار است.    

در نوشته بعد از گم کردن و پیدا کردن خدایم خواهم نوشت...