وسوسه انکار پدران...(2)
(آرزویی که ابن تیمیه بر باد داد)
ریشههای الهیاتی مدرنیته اثر دانالد گلیپسی بعد از 18 سال سر نخ آنجا که جا مانده ایم را به من نمایاند : تیغ اکام در پاره پاره کردن کلیات. هیچ قاعده کلی و هیچ جنس و سرنمونی در عالم وجود ندارد ، "سیب" تنها یک اسم است وگرنه هر "سیب" برای خود یک "سیب" دیگر است! نمی توان در اتاقی نشست و بر حسب قواعد کلی جزییات حوادث را تفسیر و حکم داد که اگر روی کاغذ pآنگاه q پس لزوما در عالم واقع نیز pلزوما q. و این سلسله جنبان به فرانسیس بیکن و اخلاف رسید تا حدی که هابز و حتی دکارت را نیز تکان داد. در این سو و در شرق عالمی چون ابن تیمیه نیز رد کلیات کرد و تا حدی شبیه نومینالیستها نمود اما به جای رهنمون کردن به سوی جهانی تاره و از نو نگریستن به جهان، فتوای سلفی گری داد.
گرایش به روش استقرایی نیز در این سوی عالم رواج داشته و حتی ابوریحان در اثبات اینکه مجموع زوایای یک مثلث 180 درجه می شود نیز روش استقرایی پیش می گیرد. از لحاظ نگرش دین محورانه نیز زنادقه در اصول دین به شدت تشکیک ایجاد کردند و مجادلات فکری بزرگی در سراسر عالم اسلامی و ایرانی شکل گرفت. ابن تیمیه و همگنان او به تجسد خدا و فهم ناپذیری آیات حاکی از ذی جسم بودن خدا تاکید داشتند تقریبا همه اینها شبیه جنبشهای فکری اروپای پیش از رنسانس است. اما هیچکدام به پدیده ای چون مدرنیته ختم نشد. چون اولا این بحث ها فلسفی بود و در عامه مردم نفوذ نکرد. ثانیا در جهان شرق تجربه جمهوریت نبود و حتی بعد از انتخاب چهار خلیفه بر اساس شورا از آن پس بحث موروثیت خلافت پیش آمد. ضمن آنکه در بحث شورا جز انتخاب علی مابقی بر عهده زعمای قوم بود نه عوام الناس. ضمن اینکه جمهوریت چیزی بیش از انتخاب حاکم است که بعدا بحث خواهد شد. ثالثا برداشتی که فرانسیس بیکن از علم داشت و آن غلبه بر طبیعت و کسب قدرت بود هیچگاه در شرق پدید نیامد و انسان شرقی با اکتشاف بیشتر واقعیت به دنبال تحیر و انکشاف در حقیقت بود. پس علم نتوانست موکب تکنیک شود.
علت فلسفی پدیده مدرنیته که به تاکید دانالد گلیپسی همان نومینالیسم باشد در شرق نیز وجود داشته اما سلفی گری و بازگشت به عقب و استبداد پرستی مانع از پرورش آن و سلسله جنبان شدن آن شد تا در جهانی کهنه و زیر سقفی پوسیده نظاره گر مدرنیته در آن سوی عالم شویم.