قسم به من به همین شاعر تمام شده...
آن روزگار که آتش ایمان تنور دل می تافت و ستور "راقم این سطور" بر این و آن می تاخت و از خشت خام جوانی خارای ستبری می ساخت، زهر قلم زهره دوست و دشمن می ستاند و انگشت حیرت بر دهان قلم به دستان می چشاند و چشم دل اهل ذوق به تماشا می کشاند، گذشت. مقصد ملاقات خدا بود و لغات پلکان نردبان آسمان، ردیف و سجع در جای خود همه در خدمت آرمان و تنگ "کیبورد" از تقلای نهنگ ایده نو خروشان. اما این روزها بر تنور بی ایمان معیشت می دمم و از آن اهل و عیال نان می دهم و از غم نان بر در اربابان منّان می روم و به دنبال ابرو باد و مه و خورشید و فلک می دوم. امروز از قضایی بر نامه ای مبنی بر رد ثبت اختراعی جوشیدم و بر داوران با قلم پر زهری خروشیدم نه از شور ایمان بلکه برای خرده ای نان. دیدم این شاعر تمام شده اما تاب نیاوردم و تراژدی را دیونوزوس وار روایت کردم باشد غلبه کنم...