عجم بافی
من در به درم مولا من خاک درم مولا
در قیژقیژ پیوسته چون زنگ زده لولا
من عارف وارسته از هجر تو وارفته
با فلسفه ور رفته ماندم چه کنم حالا
منت به سر من باد از هستی اجباری
از بار سنگینش پشتم شده بد دولا
گفتی که این هستی بی عیب و سوا از ریب
هرگز نبود مویی بیجا و به جا این لا
من لای هستی ام بین دو هجا مانده
هم هس فشارم داد هم تی که ماشالا
این لای عجم باشد کفر است عجم بافی
من لای عرب هستم واجبی که شد نافی
این تکرر بدخیم این نالش بیهوده
از برای تسکینش یک قهوه بود کافی