رواقی مسلکم

بینوایی بر نمی‌تابم دگر
من نوا دارم
دلی قرص و وجودی پر جگر

من‌ تماشاچی این‌بزم عظیم
نه چنان خرسند و نه اندوهگین
چونکه باشد این روایت مستمر
زین به پشت و  گهگداری پشت به زین

پیش من رنگی ندارد خیر و شّر
من چنان زرتشت نیچه
غور در اقصای اندیشه
نه دلم خرّم ز خیر گردد
نه دلگیر و غم انگیزم ز شّر

من رواقی مسلکم
کفّ نفس دارم
کیف دنیا میبرم
کم خور و کم پوش و کوچک مسکنم

دلم...

دلم پرواز میخواهد، 

به پایان آمد این بن‌بست 

دلم‌ آغاز میخواهد 

 

دلم باران

-نه کم است این-

دلم دریا 

-نه، بیشتر-

دلم‌ آسمان میخواهد 

 

دلم تنگ است 

چشمانم  پشت پنجره بند است

نه این معبر نه این‌ کوچه

دلم بیراهه میخواهد 

 

دلم دلشوره میخواهد

تسلی نه، غم‌انبوه 

نه آن غم‌های آلوده

"غم دلهای آسوده"

برای دلبری بی مغز و بیهوده

غمی خواهم سترگ-سنگین- خنجر- درد

کند نو سالکان را "شیر-کوه- آهن- مرد"

برآشوبنده ذهنی فروخفته

که هر خامی ز داغش می شود پخته 

 

دلم نقاشی میخواهد

نه آن نقش گل و بلبل 

نه آن طنّازه بازاری بنجل

دلم‌ کلک خیال انگیز

کند صورتگر چین را ملال انگیز، میخواهد 

 

دلم‌ آواز میخواهد

کمی سوز و گداز، 

آبرو دار هنر

پر مغز و نغز

آمیزه ای از فّر و آهنگ

محتوایش استوار بر فرم فرهنگ، میخواهد