از اخلاق نیایش گفته ام اما حال بیش از خود نیایش، حال نیایشگران برایم مهم است. از خود میپرسم نیایشگر چه حسی داشته که خود را مذّل و محتاج موجودی برتر و والا می دیده است. چه پاسخی از نیایش های خود می گیرد که باز علی رغم ناکامی دوباره باز می گردد؟ از این پاسخ های کلیشه ای خسته ام مثلا: ترس از مرگ یا زندگی بعد از مرگ یا ترس از ناشناخته ها و پاسخهایی پوزیتیو و علّت یابی های مادی و و روانشناسی های عقیم. به نظرم می رسد نیایشگر است و تنهایی اش. مقام نیایشگر از این حیث والاست که تنهایی اش را دریافته و هر چه این دریافت عمیقتر، نیایش او عمیقتر است. نیایش آزمون آموخته های نیایشگر از تجربه های دینی اوست، رسوب آن چیزی است که مسائل زندگی در او حل کرده اند. نیایش غیر از دغدغه های روزمره معیشتی، غیر از تقلید و تشرع و غیر از توسل و تمسک و بیش از غیاث از سر بیچارگی است. نیایش برای من روایت یک دوستی است نقل ماجراهای من و تنهایی، شاهنامه ای با آخر خوش، هزار و یک شبی مستدام، روایت من از حال خودم.

یا کافی لمن استکفاء...