من نه آن ره جوی ره پو
"رو به شهر و باغ و آبادی"
نه آن که سوی "راه بی برگشت بی فرجام"
ترک بلد میکرد
مانده ام در ایستگاه بودن خود
در میان هیچ و پوچ

من نه آن گستاخ جنگنده
نه پر آزرم و شرمنده
نه با من آن زبان سرخ سر بر باد ده
نه در کام‌خموشی سفت پا بنده
من بلاتکلیفی انسان را نماینده

روی من آوار یک تاریخ سرگردان
وارث پر حرص چالش های بیداران
رد پایی از  تناقض‌های سرآسام
فاتح دروازه هایی رو به حسرت های بی پایان

من نه از صبر سنگین
نه از نیرنگ رنگین
نه همچون شاعران، عاشق کش و خوش لحن
با کلامی نرم و آهنگین
من خودم هستم
ساده، معمولی، صورتی پر خنده، دلی غمگین..‌.