نفس
نفس را گفتند "چون اژدردهاست"
"از غم بی آلتی" همچون گداست
نفس آن من بودن و هستی ماست
هم بلند طبعی و هم پستی ماست
هم شکوفایی بود در ذات ما
هم ملال و کاهلی عادات ما
نفس ما را در جماعت تک کند
نه به رنگ هر جماعت "تگ" کند
هر کجا اندیشه ها یکرنگ شد
عقل و جهل یک کاسه و همرنگ شد
هر که زد سازی خلاف ساز جمع
نه لزوما دشمن است محکوم منع
این تکینی هم حق و نعمت است
روی دست هم نوشتن نکبت است
پس "به اندیشه گرفتی نیست" جان
"در درون عالم آزادی است" هان
نقش سبابه که باشد گونه گون
نقش مغز بینی تو در "مایسطرون"
نفس باشد عامل تغییر حال
نفس آرَد ایده را هر چند کال
گرچه این اژدردها آتش کند
به از این باشد به سستی غش کند
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 20:28 توسط مجتبی فرقانی
|