مسلخی هست گستران در پیش،

هر قدم بر روی نیش،

 ترس حتی از سایه‌ خویش،

 در فرار از داوری هایی کج و میزان شده بر حسب تشویش،

رو به آنجایی که گمراهی و گمنامی بیارزد به هرکه همراهی بنامش بود و بدعهدی به کامش،

 هرزه آیین - اهرمن کیش.

این دمان بیچارگی در چاره جویی،  کارزاری از شکستن تا گسستن،  از رهیدن تا رمیدن، از کشیدن تا به کندن،

جاری  و ساری به دل.  اما چه باید کرد؟ تکلیف "بودن" چیست؟

 پرسش از چونیّ و چرایی،  

شرمسار از آنچه در پی، پاسخ آید،

پاسخی گستاخ و زخمنده، چون دژم بد ذات و بد طینت  چو مار از آستین آید برون:

تقدیر توست!

 این چنین موهن کند دستان و پاها در لجن،

 مغز پویا در کفن،

قلب را مسخ و زبان تلخ و از این آمیختن "مس‌لخ" آید ما حصل.

 پرسش اینجا مرگ می آورد پس نباید ماند،

باید گریخت از هر چه مسخ و تلخ گردانیده "مرا" ...