مسلخ
مسلخی هست گستران در پیش،
هر قدم بر روی نیش،
ترس حتی از سایه خویش،
در فرار از داوری هایی کج و میزان شده بر حسب تشویش،
رو به آنجایی که گمراهی و گمنامی بیارزد به هرکه همراهی بنامش بود و بدعهدی به کامش،
هرزه آیین - اهرمن کیش.
این دمان بیچارگی در چاره جویی، کارزاری از شکستن تا گسستن، از رهیدن تا رمیدن، از کشیدن تا به کندن،
جاری و ساری به دل. اما چه باید کرد؟ تکلیف "بودن" چیست؟
پرسش از چونیّ و چرایی،
شرمسار از آنچه در پی، پاسخ آید،
پاسخی گستاخ و زخمنده، چون دژم بد ذات و بد طینت چو مار از آستین آید برون:
تقدیر توست!
این چنین موهن کند دستان و پاها در لجن،
مغز پویا در کفن،
قلب را مسخ و زبان تلخ و از این آمیختن "مسلخ" آید ما حصل.
پرسش اینجا مرگ می آورد پس نباید ماند،
باید گریخت از هر چه مسخ و تلخ گردانیده "مرا" ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 22:43 توسط مجتبی فرقانی
|