گاه شاید پیش آید که خاطر حزین باشد؛ شعر تر نیانگیزد و احوال غمین باشد. گاه وحشت به جان هول اندازد و حیرتش وقار براندازد‌. افسردگی! چرا باید گریخت؟ درماندگی چه طرح ها که نیانگیخت! تنهایی و توهمی که در پی دارد چون ساغری تهی که سراب می دارد. درد که استخوان جسم بشکند و آن نوع روانی اش که ریشه ذهن برکند. همه پدیدار هایی اند روان بر وجود و معنا بخش بود و نبود.... و مرگ! همه را ببرد! 

مرگ درد دارد چون مفت خرد! همه را یکجا مفت مفت برد! زندگی هم مفت بود اما چقدر آویختگی دارد؛ این همه بستگی تاب گسستگی ندارد؛ این آشفتگی تاب پاشیدگی ندارد. این مجموعه را حرف که هیچ دم مرگ هم پریشان کند. از این روست که پدیدار مرگ را از جنس ترس میبینم هرچند بنیاد بقا محکم و ‌‌‌‌‌بار سبک و دلبستگی کم باشد. آنچه با مشقت حاصل شده بعد مرگ چه می شود؟ آن روح بالیده با هنر و آن ذهن پروریده با فلسفه و اندیشه و بدن ریاضت کشیده