ذات پنداری و وجود باوری در علم (فلسفه علم 1)

1)     مقدمه و اقامه دعوی

در بین دسته بندی هایی که برای روش های مختلف نگرش به پدیده های هستی آورده شده است دو نحوه نگرش وجود دارد که قدمت این دو قابل مقایسه نیست. یکی ذات باوری (essentialism) که قدیمی تر است و دیگری وجود باوری (existentialism). از زمان باستان و زمانی که بشر برای بقاء به فکر کردن روی آورد به نحوی با ذات پنداری عجین شد. از نظر نگارنده تفکر ذات باوری به این دلیل به وجود آمد و پا بر جا ماند که بشر با نظام پیچیده ای مواجه شد که در آن پدیده هایی ظهور کرده بود که آن ها را نه با تحلیل اجزاء یا بررسی تاریخچه آن که تنها با ویژگی هایی می دید که  مجذوب آن شده بود. برای مشخص شدن این ادعا، آن را صورتبندی می نمایم:

1.1 طبیعت ویژگی های خود را به بشر نمایاند.

2.1 بشر مجذوب پدیده های موجود در نظام پیچیده طبیعت شد.

3.1 بشر نتوانست این پدیده ها و پیچیدگی آن ها را درک کند.

 4.1 بنابر این: بشر این ویژگی ها را جزء ذات پدیده ها در نظر گرفت.

اگر این ادعا را که در 4 بخش تنظیم شده به عنوان پیشفرض نحوه به وجود آمدن و گسترش تفکر ذات پنداری در نظر بگیریم می توان ظهور و گسترش وجود باوری را با پیشرفت علوم و فناوری مقارن دانست. شاید در ابتدا این مقارنت تنها یک مقارنت زمانی به نظر برسد اما ادعای این نوشته این است که مقارنت مذکور، حاصل یک رابطه علّی است یعنی علت ظهور و گسترش وجود باوری، پیشرفت های علمی است که از اسرار پدیده ها به عنوان ویژگی های ذاتی آن ها تلقی می شد، پرده بر می داشت.

این نوشتار در پی یافتن ریشه وجود باوری و تاثیر آن بر نحوه رشد علم و همچنین تاثیر متقابل رشد علم بر گسترش وجود باوری است. در وهله نخست شاید این کاوش یک روانکاوی بنماید اما سعی بر این است تا با بررسی سیر تحول علم و همچنین سیر رشد و گسترش وجود باوری، در نهایت نشان داده شود که رشد علم و وجود پنداری اثر متقابل بر هم داشته اند.

2)     ایده های پیگیری بحث:

1.2  نگرش داروین به موجودات زنده به عنوان وجودهایی که در حال تطور همراه با تغییر شرایط محیطی اند:

داروین ویژگی های موجودات زنده را نه بر اساس ویژگی های ذاتی بلکه بر اساس تطور گونه های موجود در جهت ابقای بقا در نظر گرفت. البته این نظریه بعدها تعدیل شد و به انتخاب گونه برتر بدل شد اما در اینجا اعتبار علمی این نظریه مد نظر نیست بلکه بحث بر سر نحوه پدید آمدن آن و پیشفرض های به وجود آورنده آن است.

2.2 ابداع نظریه مهبانگ و گسترش جهان پس از وقوع مهبانگ:

این مسئله که آیا جهان حادث است یا قدیم، قرن ها ذهن بشر را به خود مشغول داشت که نظریه مهبانگ برای جهان مبدعی را در نظر گرفت که از لحظه پس از وقوع آن جهان به سمت گسترش، تطور یافت.

3.2  به وجود آمدن نظریه دوران های مختلف زمین شناسی:

این نظریه به بررسی زمین و تغییرات وضعیت خشکی ها و دریاها پرداخت. مطالعات صورت گرفته حالت کنونی زمین را حاصل تغییرات جوی و همچنین متاثر از روندی دانست که با مهبانگ آغاز شده است.

4.2 تداعی گرایی در فلسفه ذهن:

اگر در نظر بگیریم که دو نحوه نگرش کلی به ذهن وجود دارد و آن دو را یکی اعتقاد به اصالت ذهن و دیگری اعتقاد به تداعی گرایی بدانیم، نوع اول یعنی نگرش اعتقاد به اصالت ذهن به نحوی ویژگی تفکر را ذاتی ذهن می انگارد اما تداعی گرایی ذهن را مجموعه ای از تداعی  تصورات و دریافت های حسی می داند.

در چهار موردی که به عنوان مصادیق پیش فرض قرار گرفتن وجودباوری در نظر گرفته شد، یک عامل مشترک بود و آن تطور و تغییر پدیده مورد بحث (موجودات زنده، جهان هستی، زمین و ذهن) و کسب ویژگی ها و مشخصه های خود از عوامل بیرونی است.

زمانی که پژوهشگر در جهان ذات ها زندگی می کند، به صانع شعورمندی اعتقاد پیدا می کند که این ذات ها را با نظم و ترتیب دقیقی در کنار هم پیچیده است. تبیین علمی در این جهان به این گونه است:

x هست که این گونه باشد.

اما در جهان وجود ها دانشمند برای توجیه و تفسیر پدیده های مشاهده شده نه تنها به خود پدیده بلکه به شرایطی که پدیده در آن به وجود آمده است می پردازد:

شرایط به گونه ای شد که x این گونه باشد.

البته سخن گفتن با قطعیت و یقین از چنین تفکیکی بین ذات پنداری و وجود باوری در ذهن دانشمندان، توجیه پذیر نیست اما از نظر نگارنده اگر جهت گیری ذهن دانشمند، هر چند خرد و کوچک به یکی از این دو دیدگاه معطوف گردد در مسیر آن علم تفاوت اساسی صورت می گیرد.

مانند تمامی بحث های فلسفه علم، ورود به این بحث نیز نیازمند یک پیش زمینه و مطالعه تاریخی است. مطالعه تاریخی از این جهت که سیر همه علوم و نحوه تطور آن ها بررسی گردد تا مشخص شود، درباره یک علم خاص (در این پژوهش علوم زیست شناسی، فیزیک و زمین شناسی) پیش فرض های نظریه پردازان مختلف تا چه اندازه ذات باورانه یا وجود باورانه بوده است.   

 

 

 

  

من و لبخند جزم اندیشان

می خواهم از لبخند جزم اندیشان بنویسم. از لبخندی نمکین که برای تحمل بی مزگی جزمیت بر لب می‌آید تا جزم اندیش زبان بر آن ساید و دمی از تلخی مواجهه با شک و تردید بیاساید. وقتی سلسله جنبان تشکیک بر تار تنیده اندیشه جزم اندیش می تازد و بند می‌گسلاند، به تقلا می‌افتد و اینجاست که از گرده حشو و کنایه و تمسخر خیزد تا کمی آب بر کاهدان آتش گرفته صبر و مدارای خود ریزد. چه قدر پیش آمده که در محاجه بر سر تحقیق یک دعوی، جزم اندیش لبخند به لب بر من بنگرد و چنین بنمایاند که سالها پیش از من با این شبهات ور رفته و از زیر تیغ تیز تردید و ریب در رفته، اکنون بر ایمان خود بالیده و رنگ حکمت بر صورت خود مالیده و از بی ایمانی من نالیده که خدا در اثر گناهان در دل فلانی تخم بی ایمانی پاشیده است. اکنون نیت شوم جزم اندیشان بر من آشکار است و حیله هایشان بر من روشنتر از آفتاب، ترفندشان در مسخ خلق شهره و دستشان در جادوی اذهان بی مهره است. گاه وسوسه می شوم دیگر در محاجه با این دون همتان کم خرد بر سبیل مدارا نمانم و بر چارپای اندیشه آنان جز با غیظ و اکراه نرانم. دیگر با آنان نسازم و عزت و ارزش خود را درپای مقدسات آلوده آنان نبازم. اما اخلاق خردمندی و انسان مداری مرا بر آن می دارد که دل را به سوهان صبر صیقل زنم و تیشه بر ریشه مدارا نزنم. از این رو از مذاکره و گفتگو در باب هر آنچه هست و نیست با جزم اندیشان کم خرد توبه و از آنچه بر خلاف سلک رضایت بر رضای حق است انابه می کنم چراکه مطمئنم در نوبت بعدی عنان از کفم خواهد رفت و آتش خشمم عزت طرفین را خواهد تفت...