فلسفه کانت و مکانیک کوانتومی (بخش پنجم)
یک دلیل اصلی برای فقدان سازگاری بین مفسران اخیر تفسیر کپنهاگنی، عدم توافق آنها برسر این است که اصل عدم قطعیت هایزنبرگ مطابق با علّیت کلاسیک است. بر خلاف بوهر، هایزنبرگ تمایل دارد به مکانیک کوانتومی به عنوان متضاد کانت بنگرد و مدعی است عقل سلیم درباره علّیت عمیقاً در اشتباه است. با توجه به انقراض علّیت کانتی، هایزنبرگ می خواست کانت جدید باشد، در ارائه نخستین اصل عدم قطعیت برای مستمعین آکادمیک، او همیشه کنارگذاشتن مقوله کانتی علّیت را به عنوان پیامد طبیعی منقرض کردن زمان و مکان کانتی – به عنوان تشکیل دهندههای ادراک- توسط اینشتن می داند.
. بلر فکر میکند بوهر در تجمیع موضعش با کانت –بعد از یک فهم کامل از شکست کانت در بحث آگاهی پیشین (نظریه نسبیت آخرین تیر بر پیکره آن بود)- مشکل داشت، او تصریح می کند: انقراض علّیت کانتی توسط مکانیک کوانتومی، پیامد مستقیم ضربه مهلک اینشتن بر مکان- زمان کانتی است.
از ابتدای مطرح شدن مباحث مکانیک کوانتومی، فلسفه کانت به عنوان محل شک رابطه بین فلسفه و فیزیک مطرح شد. در سال 1941 ون ویزساکر که یکی از شاگردان هایزنبرگ بود مقاله ای منتشر کرد و در آن سعی داشت نشان دهد بین مکانیک کوانتومی و فلسفه ارتباط وجود دارد. فانو بر این عقیده است که شناختناپذیری ذرّات غیرقابل مشاهده به طور مستقیم با دکترین شناختناپذیری شیء فی نفسه مرتبط است اما بر این تفاوت مفهومی تاکید میکند که شناختشناسی gnoseology کانت فاقد اصلی شبیه اصل عدم قطعیت هایزنبرگ است. ویزاکر Weizsäcker بحث کرد که مکانیک کلاسیک ( و کانت) یک در یک موضع پیشینی در رابطه با مکانیک کوانتومی قرار دارد. خود کانت یک رویکرد جدید در فیزیک ایجاد نکرد بلکه دیدگاه معرفتشناسانه جدید او، نمایه ای در اختیار دانشمندان گذاشت که ویزاکر آن را آزادی جدید نام نهاد. چنانکه فانو نتیجه میگیرد، مکانیک کوانتومی نه تنها یک تأیید برای سیستم کانت است بلکه یک شرط کافی برای پیشرویهای آتی آن به سوی انفسیگرایی است. هایزنبرگ خود را کاملاً بی توجه به کانت نشان میدهد[1]، فانو نشان می دهد چگونه فیلسوفان ایتالیایی به این منظر کانتی مکانیک کوانتومی واکنش نشان میدهند و در نهایت برجستگی و اهمیت تفسیر کانتی از مکانیک کوانتومی را نزد فلسفه ایتالیایی نشان میدهد.
طبق نظر آتمان اسپچر: یکی از جنبههای جالب مکانیک کوانتومی در سالهای 1920 تا 1930 تقریب معرفتشناسانه آن به فلسفه کانتی از حیث معطوف شدن به فاعل شناسای فهمنده perceiving subject است، فاعلی که دارای یک مشخصه پیشینی در جهت شناخت جهان پدیدارهاست.[2]
در مقابل چنین دفاع موردی از موضع کانتی از جانب فیزیکدانان کوانتومی معاصر، اصل عدم قطعیت هایزنبرگ بر اساس یک استنباط معمولی با اصل علّیت کانت متضاد به نظر می رسد بنابراین ملزمیم که اصل علّیت کانت را رها کنیم. برای مثال فیزیکدانان گزارش کردهاند که فرایند کوانتومی بایستی به عنوان یک فرایند ناپیوسته در نظر گرفته شود چراکه که حالت کوانتومی یک اتم اغلب تحت شرایط ناگهانی و غیر قابل بیانی تغییر می کند و به علّت اینکه تنها احتمال چنین فرایندی ممکن است پیش بینی شود، نمی توانیم از وجود یک ذرّه زیراتمی در یک زمان و مکان معّین چیزی بگوییم. طبق نظر هایزنبرگ معنای علّت تحت یک تغییر بنیادین قرار میگیرد: در جایگاه فهم کلاسیک نیوتنی (مکانیک تعّینی): یک علّت مفروض بایستی تنها به عنوان گرویدن به یک اثر در نظر گرفته شود[3]. نظریه پردازان کوانتومی معمولاً غیبت تعیّنعلّی را بدون برساختن تفکیک شفّاف کافی مباحث هستیشناسانه و معرفتشناسانه توصیف می کنند. به جای بیان جزماندیشانه این گزاره که رویدادهای کوانتومی هیچ علّتی ندارند، بایستی از برساختن ادعاهای قطعی درباره این سطح غیرقابل مشاهده واقعیت فیزیکی احتراز کنیم. همه ما می توانیم به گونه ای توجیه پذیر بگوییم که مفروض گرفتن اصل عدم قطعیت هایزنبرگ بدین معناست که ما قادر نیستیم حتی یک علّت قطعی تعیین کنیم. فیزیکدانان ممکن است چنان عمل کنند که گویی یک رویداد بدون هرگونه علّت پیشینی اتفاق میافتد اما آنهاییکه این فرضیه کانتی را برمی گزینند، از یک نگرش تجربی به جهان مینگرند.
در توصیف پدیده کوانتومی (شیء یا رویداد) فیزیکدانان گزارههایی برمیسازند که اگر از دیدگاه فیزیک کلاسیک تفسیر شوند، اغلب به وضوح خود را نقض میکنند. ذرّات معین به این صورت توصیف می شوند که به طور همزمان دارای حرکت چرخشی بالارونده و پایین رونده است یا وجود دارد در حالیکه پیش از اندازهگیری وجود ندارد. یک راه محتاطانهتر برای توصیف چنین پدیدهای که دادهها را بیشتر معرفتشناسانه توصیف میکنند تا وجودشناسانه این است که یک ذرّه به طور همزمان به هر دو حالت گرایش دارد اما پیش از آنکه اندازهگیری شود، هیچ مقدار واقعی ندارند. چنانکه ون فرانسن مشاهده میکند: از بوهر تا فاینمن، فیزیکدانان ایده مشابهی را بیان میکنند: یک مشاهده پذیر (پارامتر قابل اندازه گیری) نمی شاید مقدار مشخصی خارج از زمینه (بافتار : context) اندازهگیری داشته باشند. ادعای چنین مفاهیم غریبی که بر پایه دو ستون مکانیک کوانتومی ساخته میشوند به واقع شایسته بحثهای بیشتری است. اما قبل از توجه به جزییات بیشتر که چگونه عدم تعّین کوانتومی می تواند با علّیت کانتی سازگار باشد، اجازه بدهید در ابتدا نگاه اجمالی به توازی این دو بیندازیم.
بر خلاف گرایش هایزنبرگ به فاصله گرفتن از کانت، اصل او از ایده انفکاک شی فی نفسه و پدیدار پشتیبانی کرده و از این حیث به علوم تجربی مرتبط است[4]. تمایز او بین دو راه رویکرد به وظیفه تجربی اندازه گیری تمایل نزدیکی به تمایز کانت بین ذات substance و حدوث accident دارد که در رساله نخست آورده است.
[1] Portraying Heisenberg himself as “completely oblivious of Kant”
[2] “One of the amazing features of the early quantum mechanics of the 1920s and 1930s is its epistemological proximity to philosophical Kantianism with its turn towards the perceiving subject, whose a priori characteristics constitute the distinguishing features of the world of appearances”.
[3] a given cause must [now] be thought of as producing only a tendency toward an effect
[4]Despite Heisenberg’s tendency to distance himself from Kant, his principle provides additional support for the claim that both sides of Kant’s basic phenomenon/noumenon distinction have correlates in empirical science.