من و لبخند جزم اندیشان
می خواهم از لبخند جزم اندیشان بنویسم. از لبخندی نمکین که برای تحمل بی مزگی جزمیت بر لب میآید تا جزم اندیش زبان بر آن ساید و دمی از تلخی مواجهه با شک و تردید بیاساید. وقتی سلسله جنبان تشکیک بر تار تنیده اندیشه جزم اندیش می تازد و بند میگسلاند، به تقلا میافتد و اینجاست که از گرده حشو و کنایه و تمسخر خیزد تا کمی آب بر کاهدان آتش گرفته صبر و مدارای خود ریزد. چه قدر پیش آمده که در محاجه بر سر تحقیق یک دعوی، جزم اندیش لبخند به لب بر من بنگرد و چنین بنمایاند که سالها پیش از من با این شبهات ور رفته و از زیر تیغ تیز تردید و ریب در رفته، اکنون بر ایمان خود بالیده و رنگ حکمت بر صورت خود مالیده و از بی ایمانی من نالیده که خدا در اثر گناهان در دل فلانی تخم بی ایمانی پاشیده است. اکنون نیت شوم جزم اندیشان بر من آشکار است و حیله هایشان بر من روشنتر از آفتاب، ترفندشان در مسخ خلق شهره و دستشان در جادوی اذهان بی مهره است. گاه وسوسه می شوم دیگر در محاجه با این دون همتان کم خرد بر سبیل مدارا نمانم و بر چارپای اندیشه آنان جز با غیظ و اکراه نرانم. دیگر با آنان نسازم و عزت و ارزش خود را درپای مقدسات آلوده آنان نبازم. اما اخلاق خردمندی و انسان مداری مرا بر آن می دارد که دل را به سوهان صبر صیقل زنم و تیشه بر ریشه مدارا نزنم. از این رو از مذاکره و گفتگو در باب هر آنچه هست و نیست با جزم اندیشان کم خرد توبه و از آنچه بر خلاف سلک رضایت بر رضای حق است انابه می کنم چراکه مطمئنم در نوبت بعدی عنان از کفم خواهد رفت و آتش خشمم عزت طرفین را خواهد تفت...