تعریف: سلسله ای نامتناهی

اکنون توجه به این نکته ارزشمند است که این بحث عمومی در برابر هر دو مقوله تفهیم و توجیه قوی (با این شعار: یا دلایل قاطع[1] بیاور یا اثبات کن) و نوع ضعیف تر آن (با این شعار: دلایل قاطع لازم نیست) قد اعلم می‌کند. در اینجا یک تسلسل بی نهایت از دلایل وجود دارد همانطور که سلسله ای نامتناهی از اثبات‌ها وجود دارد.

شک گرا از تسلسل بی نهایتِ توجیه کردن برای پشتیبانی آشکار از این دیدگاه پوچ‌انگارانه که ما هرگز نمی‌توانیم در باور به چیزی توجیه شویم، استفاده می‌کنند. آن‌ها درباره سلسله نامتناهی دوم کشف کردند که ما هرگز نمی‌توانیم آنچه را که برای نخستین بار بدان باور آورده ایم را بدانیم که این پوچگرایی بسیار بزرگتری در زمینه معرفت بشری است. این سلسله نامتناهی دوم، سلسله نامتناهی تعریف‌هاست. بحث به همین منوال پیش می‌رود. برای دانستن چیستی آنچه به آن باور داریم، بایستی معنای واژه هایی را بدانیم که برای توضیح باورهایمان از آن‌ها سود می‌بریم.

دانستن معنای یک کلمه یعنی بتوانیم بگوییم منظور از آن در کاربردهای مختلف چیست یا اینکه بتوانیم آن را تعریف کنیم. اما در تعریف یک کلمه از کلمات دیگری استفاده می‌کنیم که آن کلمات نیز بایستی در جای خود تعریف شوند. منظور شما از کلمه "بزغاله" چیست؟ بزغاله، بز جوان است. شما از کلمه‌های "بز" و "جوان" به دنبال رساندن چه منظوری هستید؟ و به همین ترتیب تا بینهایت! تا زمانی که کسی نتواند به واقع سری نامتناهی تعاریف را به انجام برساند، همه افراد ]آن جامعه زبانی[ بایستی از کلماتی استفاده کنند که تعریف آن‌ها را نمی‌دانند. و برای که همه باورهای ما بیان شوند، طبق تحلیل اخیر، استفاده از لغاتی که ]از پیش[ تعریف نشده اند،   در صورتی که برای بیان باورها از لغاتی استفاده شود که از پیش تعریف نشده اند، طبق تحلیل اخیر می‌توان مدعی شد نسبت به گزاره بیان شده باور نداریم. شما ممکن است به این نتیجه برسید که ثمره تفکرتان مضحک است، و پای استدلال شما می‌لنگد. اما پیش از آنکه به دنبال این باشیم که کجای استدلال ما عیب دارد، بهتر است تلاش کنیم تا حدی که امکان دارد به بازتعریف واژه‌ها و عبارات خود بپردازیم. نخستین قدم برای به چالش کشیدن کسانی که در بحث یک طرفه به قاضی می روند و مواضع خصمانه و یکجانبه گرایانه ای اتخاذ می‌کنند این است که از آنان بخواهیم عبارت و کلمه ای را که به مثابه برگ برنده از آن استفاده می کنند، تعریف نمایند. شما می‌توانید کلمه ای را انتخاب کنید که کسی از آن استفاده می‌کند و از او بخواهید آن را تعریف کند، سپس کلمه ای را در تعریف او انتخاب کنید و باز بخواهید تا آن کلمه را هم تعریف کند و همین‌طور تا آخر. زنجیره تعریف کردن تا همیشه ادامه می‌یابد و عنوان اصلی بحث کاملاً فراموش می‌گردد. ریچارد کراسمن سیاستمدار بریتانیایی معمولاً بحث ها را با حرکت در عرض بحث (در فرهنگ عامیانه می‌توان گفت به کوچه علی چپ زدن)  و بازی با کلمات و به کاربردن نابه‌جای اصطلاحات بی نتیجه می‌گذاشت و در نهایت به هیچ توافقی تن نمی‌داد.  او پیشنهاد کرد که شک ها در یک جامعه می تواند بهبود یابد و کوتاه شود اگر سیاستمداران به زور قانون، شعارها و منویات خود را تعریف کنند(به خورد مردم دهند). اما پوپر خاطر نشان می‌کند که زنجیره بی انتهای تعاریف به ما می‌آموزد که "قانون سازی"  در این زمینه تنها زنجیره تعریف را درازتر می‌کند. به علاوه سیاستمداران هرگز عملاً درباره سیاست‌هایشان حرف نمی‌زنند اما در نهایت برای شفاف سازی ابتدایی معانی لغات در گل گیر می‌کنند.     

بحث جالب تری از زنجیره بی انتهای تعاریف برمی‌خیزد که به فهم زبان بر می‌گردد. کودکان شاهکار اعجاز آمیزی در آموختن زبان مادری از خود نشان می‌دهند. آن‌ها چگونه این کار را انجام می‌دهند؟ بعضی اوقات معنای یک واژه را با به کاربردن واژگانی دیگر به یک کودک آموزش می‌دهیم، مثلاً می‌گوییم: برادر یعنی همون داداش! اما کاملاً مشخص است که این روند تنها زمانی کاربرد دارد که کودک واژه‌های معینی را که قبلاً به طور شفاهی شرح داده نشده اند را بفهمد.  تعریف کلمات یا توضیح معانی آن‌ها مخل شناخت‌ اولیه برخی از معانی می‌شود و نمی‌توان پایگاه محکمی برای معرفت پیدا کرد اگر شناخت اولیه وجود نداشته باشد. کودکی که نمی‌داند "داداش" چیست نمی تواند معنای برادر را دریابد.     



[1] Conclusive

جزم اندیشی، شک گرایی و واپسگرایی

 

آیا به طور قطع چیزی را می دانیم؟ آیا می توانیم صدق هریک از باورهایمان را اثبات کنیم؟ بسیاری از فیلسوف‌ها می گویند:بله، اما تعداد اندکی هم می‌گویند: نه. گروه اقلّیت شک گرا نامیده می‌شوند. شک گرایان نخست در یونان سربرآوردند و به مخالفان خود برچسب جزم اندیش زدند. این بر چسب کمی نا به جا بود چراکه مخالفان شک گرایی لزوماً درباره هر مسئله ای جزم اندیش نبودند. ممکن است یک جزم اندیش، ذهن بازی داشته باشد که بخواهد به طور جدی دیدگاه‌های مختلف را بررسی کند و بر سر شک ها بحث کند و نقطه نظرات خود را تعدیل کند. با این تبصره، ما این برچسب سنتی را به کار می‌بریم.نظریه شناخت یا معرفت شناسی یک جنگ طولانی و بی پایان بین جزم اندیشی و شک گرایی است. این جنگ، جنگ یک جنگ لفظی است نه یک جنگ رزمی که ما باید در آن آزموده شویم.

گمان می کنم احساسات اکثر مردم به آن‌ها دروغ می‌گوید و این باعث می‌شود آن‌ها جانب جزم اندیشی را بگیرند و قاطعانه بگویند: البته که می توانیم به طور قطع بدانیم. نمی‌خواهم این واقعیت را پنهان کنم که احساساتم مرا به سمت شک گرایی می‌کشاند. یکی از نخستین معرفت‌شناسان ژنوفان[1] بود که حدود 530 سال پیش از میلاد مسیح زندگی می کرد و دیدگاه‌های شک گرایانه خود را در اشعار دوست داشتنی بیان کرد. او نوشت (ترجمه از لاتین توسط پوپر در 1962 انجام شد): 

این ایراد ممکن است مطرح شود که این سخنان برای شعر ژنوفان مناسب بوده که دوهزار و پانصد سال پیش در زمانی که مردم چیز زیادی ]از جهان و امور واقع[ نمی دانستند، می زیسته است. آیا می توان در این روزگار هم موضعی، مشابه موضع وی اتخاذ کنیم؟ ما در عصری زندگی می کنیم که نسبت به یونانیان همعصر ژنوفان چیزهای بسیار بسیار بیشتری می دانیم پس شک گرایی در این زمان که ما می توانیم چیزهای بسیاری بدانیم احمقانه نیست؟     

شک گرایان یونانی بحثی را پیش کشیدند با این منظور که نشان دهند در واقع ما هرگز به چیزی باور صادق موجه نداریم.  شک گرایان بر سر واقعیاتی که به آن باور داریم بحث نمی‌کنند حتی از آن مهمتر بر سر واقعیاتی که برخی از ما معتقدیم ممکن است اتفاق بیافتند نیز بحث نمی‌کنند. آن‌ها بر شرط سوم شناخت متمرکز شده اند: لزوم توجیه باورهای صادق و ادعا می‌کنند که فرایند توجیه باورها به تسلسل نامتناهی نابودکننده ای می انجامد.

به مثال ساده ما توجه کنید. فرض کنید من ادعا می کنم که کسی پشت در هست. شک گرا با پرسیدن اینکه چگونه این را می‌دانی،  از من می‌خواهد با ارائه دلیل یا اثبات، باور خود را موجّه کنم. فرض کنید من بگویم: من می دانم کسی پشت در هست چون با دوستی وعده کرده ام که در این ساعت آنجا باشد. سپس ممکن است شک گرا از من بپرسد از کجا می‌دانی دوستت به قولش عمل می‌کند، شاید او بدقولی کند، شاید ساعت او خراب شود و در زمان معهود سرقرار نیاید، اصلا شاید در آسانسور گیر کرده باشد. در جواب چنین شخصی ممکن است بگویم دوست من همیشه خوش قول است و سر قرار می‌‌آید، ساعت مچی او نو و از مرغوب ترین مارک است و آسانسور ساختمان ما تازه سرویس شده و درست کار می‌کند. اینکه دوست من تا حالا بد قولی نکرده یا ساعت او تا حالا عقب-جلو نیافتاده  و یا بعد از تعمیر تا حالا آسانسور ما خراب نشده هیچ کدام دلایلی نیستند که از ادامه یافتن این شرایط مطلوب پشتیبانی کنند (بایستی به این  نکته توجه ویژه ای داشت).

استراتژی شک گرایی به اندازه کافی برنامه ریزی شده هست. به هر صورتی که من تلاش کنم تا برای باور خود دلیل بیاورم، به باورهایی اشاره می کنم که در ذهن خود دارم،  اما معلوم نیست این باورها موّجه باشند، و برای توجیه دسته دوم باورها، به دسته سومی از باورها متوسل می‌شوم که موّجه بودن آن‌ها هم جای بحث است. و این ماجرا تا همیشه ادامه می‌یابد. پروژه توجیه باور در تسلسل بی نهایت می‌افتد و از اینجا شک گرا نتیجه می‌گیرد هیچ باوری واقعاً توجیه نمی‌شود. آنچه توجیه نام دارد مطلقاً انتقال بحث به باورهای قبلی است، همه مردم در پیشفرض‌های توجیه نشده خود متوقف می‌شوند. توقف از این حیث که پندارهای مطلق[2] از پندارهای مطلق تشکیل می‌شود و بدینسان کاخ عظیم معرفت فرومی‌ریزد. 



[1] Xenophanes

[2] Mere opinion

ارزیابی نهایی ملاک باور صادق موّجه

طبق این ملاک تمامی شناخت به یک شناسنده نیاز دارد به عبارت دیگر شناخت متعلق به اشخاص و افراد مختلفی است. یک گزاره ممکن است توسط یک شخص دانسته شود اما شخص دیگر فقط به آن باور داشته باشد، بدین صورت که اولی باور خود را توجیه کرده باشد در حالیکه دومی قادر به توجیه این باور نبوده است.  

چنانکه خواهیم دید اینکه ما می توانیم دانسته و شناخت از اشخاص دیگر کسب کنیم خواه از طریق گوش دادن به گفته ها یا خواندن نوشته هایشان، بازخورد مهمی در ادامه بحث خواد داشت. تاکید بر شناخت شخصی، یعنی شناختی که یک شناسنده می طلبد در تضاد با گستره وسیعی از امور غیرشخصی است که از عبارت شناخت استفاده می کنند. ما به چیزهایی شناخت علمی می گوییم که "پیشرفت های شگرفی را در قرن هفدهم ایجاد کرده اند" یا "شناخت شیمیایی امروزه چنان وسیع است که هیچ فردی به تنهایی نمی تواند بر همه جنبه های آن مسلط شود" یا "دانسته های بیشتری در کتابخانه های دانشگاه ها نسبت به آنچه در سر مردم هست، وجود دارد".  در چنین گزاره هایی هیچ اشاره ای به شناسنده نمی شود. می توان بحث کرد عبارت شناخت غیر شخصی در شاخه های متعدد علوم جود دارد در حالی که بدنه شناخت علمی یا شیمیایی  بر کارهای انفرادی دانشمندان و شیمی دانان استوار شده است که اساس آن حس شخصی آنها از پدیده ها و چیزهاست.

انواع شناخت

ایده ای که می گوید همه شناخت ها قابل فروکاهیدن به شناخت گزاره ای هستند، باعث به وجود آمدن مسائل جالب و در عین حال پیچیده ای می شود. موارد روشن و واضحی وجود دارد که یک شخص می داند چگونه کاری را انجام دهد اما در عمل نمی تواند"شناخت گزاره ای" که از نحوه انجام آن فعل دارد را به منصه ظهور بگذارد. از سوی دیگر آیا همه افرادی که در جوامع بشری پرورش یافته اند و می توانند به زبان مادری خود تکلم کنند لزوماً از قواعد صحیح و دستور زبان خود شناخت دارند؟ ماهی ها شناگران خوبی هستند اما در هیدرودینامیک چندان موفق نیستند! یک زبان شناس و یک متخصص هیدرودینامیک ممکن گزاره هایی بدانند که یک هر متکلم بومی یا شناگر ماهری آنها را نداند.

اما آیا ما می خواهیم بگوییم کسی که به زبانی تکلم می کند و شناگر به طور خودآگاه یا نیمه خودآگاه آن گزاره ها را می دانند صرفاً به خاطر اینکه می توانند حرف بزنند یا شنا کنند؟ مسائل پیچیده تر از این است، برای اینکه مهارت های خاصّی وجود دارد که هیچکس "شناخت گزاره ای" از آن ندارد. تشخیص جنسیت جوجه یک مورد مشهور در این زمینه است. تعداد بسیار زیادی از تولیدکنندگان مرغ تمایل اقتصادی دارندکه فقط مرغ پرورش بدهند و برای این کار بایستی جوجه های نر و ماده را تفکیک کنند. این کار راحتی نیست برای اینکه جوجه ها بسیار شبیه یکدیگر دیده می شوند و بازبینی آناتومی توسط یک دامپزشک هم کار بسیار وقت گیر و پرهزینه ای است. اما برخی از مردم (که اغلب زن هستند) می توانند با یک نگاه گذرا بگویند کدام نر و کدام ماده است و تنها برای همین کار استخدام می شوند.  هیچکس نمی داند آنها چگونه این کار را انجام می دهند، هیچکس نمی داند آنها چگونه این کار را انجام می دهند، حتی خودشان هم نمی دانند اما بارها و بارها در عمل نشان داده شده است که آنها می توانند این کار را انجام دهند. این یک قسمت ویژه از شناخت-چگونگی است: دارنده این مهارت نمی تواند آن را به صورت عبارت های گزاره ای دربیاورد (که چندان هم غیرعادی نیست) و هیچکس تا کنون نتوانسته آن را در قالب گزاره عنوان کند. در اینجا یک بحث مرتبط وجود دارد، مبحث شناخت در حیوانات. ما به طور معمول فرض می کنیم که حیوانات می توانند چیزهایی را بدانند: گربه می داند که ناهارش در یخچال است، ما این را با دیدن گربه وقتی که درِ یخچال را بو می کشد، می گوییم. از این رو می توان بحث کرد که حیوانات نمی توانند شناخت گزاره ای داشته باشند. بحث این گونه پیش می رود که نخست ادعا کنیم برای باور گزاره ای، آن گزاره باید توجیه شود و برای توجیه گزاره، در درجه اول گزاره بایستی در یک زبان مشخص بیان شود و بعد با همان زبان توجیه شود. حال ادعا می کنیم که حیوانات زبانی ندارند که آنان را توانا سازد باور یا توجیه خود را صورت بندی کنند. از این دو فرض این نتیجه حاصل می شود که حیوانات نمی توانند هیچ شناخت گزاره ای یا شناختِ- اینکه داشته باشند. اگر نتایج این بحث را  بپذیریم و به علاوه بپذیریم که شناخت اصلی، شناخت گزاره ای است پس ما هیچ نوع شناختی برای حیوانات قائل نیستیم.

آخرین نتیجه مطابق با شهود ماست. ما بایستی با به بحث کشیدن این پیش فرض که شناخت گزاره ای مستلزم زبان است، یا اینکه حیوانات فاقد زبان از قسمی هستندکه مورد الزام ساختن گزاره است،سعی کنیم ادعا خود را مستدل کنیم و همچنین بایستی اثبات کنیم تمام اقسام شناخت قابل فروکاهیدن به شناخت گزاره ای هستند. آخرین مورد می تواند ما را مجاب کند که برای حیوانات شناخت به واسطه آشنایی (سگ با صاحبش آشناست) و  شناخت چگونگی قائل باشیم (سگ می داند چگونه از صاحبش غذا بگیرد) در حالی که شناخت گزاره ای کسانی است که حداقل یک زبان ساده و پیش پا  افتاده بدانند. (اگر ثابت شود حیوانات از یک زبان کاملا ساده بهره مندند آنگاه می توان اثبات کرد شناخت گزاره ای دارند).

پیش از آنکه بخواهیم از فروکاهی تمامی شناخت ها به شناخت گزاره ای دفاع کنیم، فکر می کنم بهتر است ملاکِ باور صادق موجه را تنها برای یکی از انواع شناخت مد نظر بگیریم.  با اینکه خودمان را در بیشتر جاها به شناخت گزاره ای محدود کرده ایم اما هنوز گستره وسیعی از انواع شناخت (یا ادعای شناخت) وجود دارد که بایستی مد نظر قرار داد.

شناختی به نام شناخت عملی وجود دارد، مثل این ادعا که بهترین راه برای کشتن مرغ، پیچاندن گردن آن است، همچنین شناخت علمی وجود دارد از قبیل این ادعا که آب از هیدروژن و اکسیژن تشکیل شده است یا این ادعا که انسانها و میمونها از یک خانواده اند. به همین منوال شناخت ریاضیاتی وجود دارد مثل این ادعا که در یک مثلث قائم لزاویه مجموع مربعات دو ضلع قائمه مساوی مربع وتر است (قضیه فیثاغورس) یا این ادعا که تعداد بینهایت عدد اول  وجود دارد، شناخت اخلاقی هم وجود دارد از قبیل اینکه خوردن گوشت انسان نادرست است. شناخت زیبایی شناسانه وجود دارد مثل اینکه بتهون بهتر از باتلز است.  گزاره های دینی هم داریم مثل اینکه خدا وجود دارد و مسیح پسر اوست.

مردم ادعا می کنند در زمینه های مختلفی شناخت گزاره ای دارند. نخستین سوال پیش از اینکه به درستی این ادعا ها بپردازیم این است: آیا ما هر یک از این ادعاها را به طور قطع می دانیم؟ سوال بعدی که ما را به خود مشغول خواهد کرد  این است که آیا ما شناخت در زمینه های مختلف را از یک طریق به دست می آوریم؟ با اینکه خود را به باور صادق موّجه و بیشتر از آن به شناخت گزاره ای محدود کردیم اما می بینیم هنوز جای بحث فراوان هست. انتقاد دیگری که به ملاک باور صادق موجه وارد است، مسئله جالبی را اقامه می کند. ایراد این است که شرط دوم ما اضافی است چراکه شرط سوم می گوید: اگر یک باور توجیه شود آنگاه متعاقباً خود به خود درست است چنانکه احتیاجی نیست بگوییم این یک شرط جداگانه است. حال اگر توجیه کردن قویاً به معنای ارائه دلیل قاطع  یا اثبات باشد آنگاه به نظر میرسد در این ایراد کمی جانب انصاف رعایت شده است.

آیا کسی می تواند دلیل قاطعی برای اثبات یک امرکاذب ارائه کند؟ اما اگر "توجیه کردن" با تسامح تفسیر شود تا معنای دلیل آوردن بدهد آنگاه امور از روشنی و قطعیت برخوردار نخواهند بود: می توانیم دلیل ارائه کنیم، حتی دلایل خوب برای گزاره هایی که غلط از آب در می آیند. با تفسیر مسامحه آمیز "توجیه کردن"، ممکن است باورها را با گزاره های کاذب توجیه کرده باشیم اما هرگز نخواهیم گفت به گزاره کاذبی باور داریم. به علاوه شرایطی که در آن باور صادق باشد به همان اندازه موجه یودن الزامی است. اکنون نمی خواهیم بحث را به سمت تفسیر قوی از توجیه کردن معطوف کنیم و بهتر است شرط صدق را به طور جداگانه مطرح کنیم.

یک معیار سنتی برای معرفت و ایراداتی به آن

ما اکنون به ملاک فلسفی سنتی برای تمایز بین دانستن (شناخت) واقعی و باور محض یا عقیده رسیده ایم: شناخت واقعی "باور صادق توجیه شده" است. 

چنانچه خواهیم دید، این سومین شرط دانستن است که بسیاری از مسائل تئوری دانستن را پیش می کشد. خیلی وقت است ما این شرط را خوشگل و سربسته صورت بندی کرده ایم: داننده بایستی بتواند باور خود را توجیه، برای آن اقامه استدلال و در مواردی حتّی آن را اثبات کند. ممکن است این انتقاد مطرح گردد که جهانی از تفاوت ها بین ارائه یک استدلال برای یک باور اثبات آن وجود داشته باشد. ممکن است من به کتاب رکوردهای گینس به عنوان دلیلم برای باور داشتن اینکه اورست بلندترین قلّه است، استناد کنم اما بعد از گفتن اینکه گزاره درون کتاب اثبات می کند که اورست بلندترین قلّه است تمایلی ندارم که بگویم هر کتابی ممکن است حاوی اشتباهاتی باشد.

دلایلی وجود دارند که قاطع و تمام کننده نیستند و وقتی آنها را اقامه می کنیم در پی اثبات چیزی نیستیم. با این حال بسیاری از فیلسوفان از سومین شرط شناخت تفسیر سخت گیرانه ای دارند به طوریکه توجیه یک باور را ارائه دلیل قاطعی می دانند که باور را اثبات می کند.  چنین فیلسوفانی عقیده دارند تنها به باوری می توان گفت باور واقعی که بتوانیم آن را اثبات کنیم. برای آنها باور واقعی فقط باور قطعی[1] است، اصطلاح باور غیر قطعی یک عبارت متناقض است. آنها این ایده را رد  می کنندکه یک باور ممکن است به واسطه استدلال هایی که قاطع و پایان بخش بحث نیستند توجیه شود و به عنوان شناخت (یک امر دانسته) نامیده شود. یونانی ها این باور تماماً قاطع را معرفت[2]  می نامیدند و آن را از خوش باوری[3]  یا گمان محض [4] تمییز می دهند. و این معرفت است که به نظریه شناخت نام فانتزی "اپیستمولوژی" را می بخشد. فیلسوفانی که شناخت را با شناخت قاطع می شناسند، مسائل شناخت را هم به طریق ویژه ای می بینند. برای آنها مسئله شناخت در واقع مسئله قطعیت است:

آیا می توانیم چیزی را به طور قطع بدانیم؟ 

اگر چنین است، چه چیزهایی را می توانیم با قطعیت بدانیم؟

و چگونه می توانیم درباره آنها مطمئن باشیم؟

برای پیشبرد بحث فعلاً می پذیریم شناخت را شناخت قطعی در نظر بگیریم. تنها بعد از دیدن مشکلاتی که گریبان این دیدگاه را گرفته است مجازیم به یک مفهوم ساده انگار تر قانع شویم. سه شرط شناخت که از نگرش سنتی نشات می گیرند به عنوان شروطی که حتماً لازم و متعاقباً کافی هستند، شناخته می شوند بدین ترتیب که هرکدام از شرایط بایستی برای یک مورد شناخت فراهم شود و وقتی که هر سه شرط فراهم شد یک مورد شناخت حاصل می شود. اما این معیار سنتی از چالش بی نصیب نمی ماند و در بخش بعدی به برخی انتقادات وارده به آن اشاره خواهد شد.

ایراداتی به ملاک باور موجّه صادق

مهم ترین ایراداتی که به ملاک باور موّجه صادق گرفته می شوند در دو دسته قرار می گیرند: نخست، کسانی که مدعی اند این سه شرط برای احراز شناخت کافی نیست و دسته دوم، آنهایی که مدعی اند این سه شرط برای محرز شدن شناخت لازم نیستند.  

ایراد نخست را ادموند گتیر [5] در قالب نکته ظریفی بیان میکند بدین ترتیب که شخصی یک باور موجّه صادق دارد (به طوریکه همه شرایط را فراهم کرده است) اما موقع بحث با این شخص به هیچ وجه تمایل نداریم بگوییم تو این را می دانی چون بر صدق و موجّه بودن آن صحه گذاشته ایم.

اسمیت دوستی به نام جونز دارد که او می داند در گذشته دوستش یک خودرو فورد داشته و یک بار او را سوار کرده است. اسمیت به طور موجهی باور دارد که (a) جونز یک فورد دارد. اسمیت دوست دیگری به نام براون دارد که محل اقامت وی را فراموش کرده است. با این حال اسمیت از اینکه جونز یک خودرو فورد دارد، این گزاره را نتیجه می گیرد: (b) یا جونز یک فورد دارد یا براون در بارسلون زندگی میکند و به این گزاره باور می ورزد. حال فرض کنید جونز در واقع خودرو فورد ندارد (ماشینی که اسمیت را سوار آن کرده قرضی بوده است) اما بر حسب اتفاق براون در بارسلون زندگی میکند. آیا اسمیت (b) را می داند؟ بدیهی است که نه. مگر نه این است که او به (b) باور دارد، (b) صادق است و او به طور موّجهی به (b) باور دارد چون آن را از (a) استنتاج نموده که به آن به طور موجهی باور دارد[6].

مدافعان ملاک باور صادق موّجه بایستی به سیم آخر بزنند و بگویند بر خلاف آنچه بدیهی به نظر می رسد، اسمیت (b) را می داند، یا اینکه مدعی شوند به دلیل ارضا نشدن یکی از شروط سه گانه شناخت احراز نشده است. تنها گزینه محتمل برای شرط ارضا نشده، سومین شرط است: اسمیت به طور موّجه به (b) باور پیدا نکرده است. چرا؟

فرقی نمی کند، می توانیم یکی از این دو گزینه متناقض را بپذیریم و شرط چهارمی برای باور صادق موّجه لحاظ کنیم، شرطی که نگذارد باور صادق موّجه اسمیت به (b) شناخت محسوب شود. اما این شرط چهارم چه باید باشد؟ این پرسش به شدت شک برانگیز است اما نبایستی الان به این شک بپردازیم.

دومین ایراد مبنی بر اینکه باور صادق موجه شرط لازم برای شناخت نیست، بر مواردی از شناخت یا انواع شناخت متکی است که به سادگی بر این تعریف منطبق نیستند. من همسایه بغلی ام، بوی آناناس و برج ایفل را می شناسم[M1] . اما به نظر نمی رسد هیچ یک از اینها گزاره ای باشد حاکی از اینکه من به چیزی باور دارم، یا چیزی صادق است یا می توانم چیزی را توجیه کنم.

شناخت از اشیاء مقدم بر شناخت از گزاره هاست. برتراند راسل نام این را "شناخت به واسطه آشنایی" می گذارد. به علاوه من می دانم (بلدم) چگونه یک دوچرخه را برانم یا چگونه شطرنج بازی کنم. در اینجا هم به نظر نمی رسد با گزاره یا جمله اخباری رو به رو باشم. گیلبرت رایل[7] این                                شناخت از چگونگی[8] را در تضاد با شناخت از اینکه[9] یا شناخت گزاره ای می داند.  بنابراین به نظر می رسد در ظاهر سه گونه شناخت وجود دارد:

(i) شناخت یا شناخت از چیزها و اشیاء (شناخت - از چیز[10] یا شناخت به واسطه آشنایی)

(ii) شناخت چگونگی انجام کاری (شناخت-چگونگی)

(iii) شناخت گزاره ها یا جملات اخباری (شناخت-اینکه یا شناخت گزاره ای)

انتقادی که مجبوریم به آن بپردازیم عنوان می کند که ملاک باور صادق موّجه تنها درباره نوع سوم شناخت به کار می آید. به نظر می رسد نکته مفیدی در این انتقاد وجود داشته باشد. فیلسوفانی با مطرح کردن اینکه "شناختِ گزاره ای"، بنیادین است و بر خلاف ظاهر، سایر انواع شناخت می توانند به این نوع شناخت فروکاهیده شده یا به عنوان موارد ویژه ای نشان داده شوند، سعی در تخفیف و تضعیف موضع این انتقاد دارند.  آنها نخست شناخت به واسطه آشنایی را به "شناختِ- چگونگی" فرومی کاهند: شناختن همسایه بغلی ام در واقع دانستن چگونگی تشخیص وی از میان انبوه مردم است. و سپس این فیلسوفان می گویند دانستن چگونگی می تواند به شناختِ-اینکه فروکاهیده شود.  دانستن چگونگی راندن یک دوچرخه، دانستن این است که شما بایستی تعادل خود را حین حرکت حفظ کنید. دانستن چگونگی بازی شطرنج، شناخت این است که مثلاً فیل قطری حرکت میکند و اینکه در نهایت بتوانید شاه حریف را کیش و مات کنید.   



[1] Certain

[2] episteme

[3] Doxa

[4] Mere opinion

[5] Edmund Gettier

[6] Gettier1963

 

[7] Gilbert Ryle

[8] 'knowledge how'

[9] knowledge-that

[10] knowing-of


 [M1]در اینجا مشکلی که برای مخاطب فارسی زبان پیش می آید این است که فعل know در زبان انگلیسی هم به معنای شناختن است و هم به معنای دانستن.  این تفاوت معنی ممکن است برای فارسی زبانان ایجاد مشکل کند.