تعریف: سلسله ای نامتناهی
اکنون توجه به این نکته ارزشمند است که این بحث عمومی در برابر هر دو مقوله تفهیم و توجیه قوی (با این شعار: یا دلایل قاطع[1] بیاور یا اثبات کن) و نوع ضعیف تر آن (با این شعار: دلایل قاطع لازم نیست) قد اعلم میکند. در اینجا یک تسلسل بی نهایت از دلایل وجود دارد همانطور که سلسله ای نامتناهی از اثباتها وجود دارد.
شک گرا از تسلسل بی نهایتِ توجیه کردن برای پشتیبانی آشکار از این دیدگاه پوچانگارانه که ما هرگز نمیتوانیم در باور به چیزی توجیه شویم، استفاده میکنند. آنها درباره سلسله نامتناهی دوم کشف کردند که ما هرگز نمیتوانیم آنچه را که برای نخستین بار بدان باور آورده ایم را بدانیم که این پوچگرایی بسیار بزرگتری در زمینه معرفت بشری است. این سلسله نامتناهی دوم، سلسله نامتناهی تعریفهاست. بحث به همین منوال پیش میرود. برای دانستن چیستی آنچه به آن باور داریم، بایستی معنای واژه هایی را بدانیم که برای توضیح باورهایمان از آنها سود میبریم.
دانستن معنای یک کلمه یعنی بتوانیم بگوییم منظور از آن در کاربردهای مختلف چیست یا اینکه بتوانیم آن را تعریف کنیم. اما در تعریف یک کلمه از کلمات دیگری استفاده میکنیم که آن کلمات نیز بایستی در جای خود تعریف شوند. منظور شما از کلمه "بزغاله" چیست؟ بزغاله، بز جوان است. شما از کلمههای "بز" و "جوان" به دنبال رساندن چه منظوری هستید؟ و به همین ترتیب تا بینهایت! تا زمانی که کسی نتواند به واقع سری نامتناهی تعاریف را به انجام برساند، همه افراد ]آن جامعه زبانی[ بایستی از کلماتی استفاده کنند که تعریف آنها را نمیدانند. و برای که همه باورهای ما بیان شوند، طبق تحلیل اخیر، استفاده از لغاتی که ]از پیش[ تعریف نشده اند، در صورتی که برای بیان باورها از لغاتی استفاده شود که از پیش تعریف نشده اند، طبق تحلیل اخیر میتوان مدعی شد نسبت به گزاره بیان شده باور نداریم. شما ممکن است به این نتیجه برسید که ثمره تفکرتان مضحک است، و پای استدلال شما میلنگد. اما پیش از آنکه به دنبال این باشیم که کجای استدلال ما عیب دارد، بهتر است تلاش کنیم تا حدی که امکان دارد به بازتعریف واژهها و عبارات خود بپردازیم. نخستین قدم برای به چالش کشیدن کسانی که در بحث یک طرفه به قاضی می روند و مواضع خصمانه و یکجانبه گرایانه ای اتخاذ میکنند این است که از آنان بخواهیم عبارت و کلمه ای را که به مثابه برگ برنده از آن استفاده می کنند، تعریف نمایند. شما میتوانید کلمه ای را انتخاب کنید که کسی از آن استفاده میکند و از او بخواهید آن را تعریف کند، سپس کلمه ای را در تعریف او انتخاب کنید و باز بخواهید تا آن کلمه را هم تعریف کند و همینطور تا آخر. زنجیره تعریف کردن تا همیشه ادامه مییابد و عنوان اصلی بحث کاملاً فراموش میگردد. ریچارد کراسمن سیاستمدار بریتانیایی معمولاً بحث ها را با حرکت در عرض بحث (در فرهنگ عامیانه میتوان گفت به کوچه علی چپ زدن) و بازی با کلمات و به کاربردن نابهجای اصطلاحات بی نتیجه میگذاشت و در نهایت به هیچ توافقی تن نمیداد. او پیشنهاد کرد که شک ها در یک جامعه می تواند بهبود یابد و کوتاه شود اگر سیاستمداران به زور قانون، شعارها و منویات خود را تعریف کنند(به خورد مردم دهند). اما پوپر خاطر نشان میکند که زنجیره بی انتهای تعاریف به ما میآموزد که "قانون سازی" در این زمینه تنها زنجیره تعریف را درازتر میکند. به علاوه سیاستمداران هرگز عملاً درباره سیاستهایشان حرف نمیزنند اما در نهایت برای شفاف سازی ابتدایی معانی لغات در گل گیر میکنند.
بحث جالب تری از زنجیره بی انتهای تعاریف برمیخیزد که به فهم زبان بر میگردد. کودکان شاهکار اعجاز آمیزی در آموختن زبان مادری از خود نشان میدهند. آنها چگونه این کار را انجام میدهند؟ بعضی اوقات معنای یک واژه را با به کاربردن واژگانی دیگر به یک کودک آموزش میدهیم، مثلاً میگوییم: برادر یعنی همون داداش! اما کاملاً مشخص است که این روند تنها زمانی کاربرد دارد که کودک واژههای معینی را که قبلاً به طور شفاهی شرح داده نشده اند را بفهمد. تعریف کلمات یا توضیح معانی آنها مخل شناخت اولیه برخی از معانی میشود و نمیتوان پایگاه محکمی برای معرفت پیدا کرد اگر شناخت اولیه وجود نداشته باشد. کودکی که نمیداند "داداش" چیست نمی تواند معنای برادر را دریابد.