ما اکنون به ملاک فلسفی سنتی برای تمایز بین دانستن (شناخت) واقعی و باور محض یا عقیده رسیده ایم: شناخت واقعی "باور صادق توجیه شده" است. 

چنانچه خواهیم دید، این سومین شرط دانستن است که بسیاری از مسائل تئوری دانستن را پیش می کشد. خیلی وقت است ما این شرط را خوشگل و سربسته صورت بندی کرده ایم: داننده بایستی بتواند باور خود را توجیه، برای آن اقامه استدلال و در مواردی حتّی آن را اثبات کند. ممکن است این انتقاد مطرح گردد که جهانی از تفاوت ها بین ارائه یک استدلال برای یک باور اثبات آن وجود داشته باشد. ممکن است من به کتاب رکوردهای گینس به عنوان دلیلم برای باور داشتن اینکه اورست بلندترین قلّه است، استناد کنم اما بعد از گفتن اینکه گزاره درون کتاب اثبات می کند که اورست بلندترین قلّه است تمایلی ندارم که بگویم هر کتابی ممکن است حاوی اشتباهاتی باشد.

دلایلی وجود دارند که قاطع و تمام کننده نیستند و وقتی آنها را اقامه می کنیم در پی اثبات چیزی نیستیم. با این حال بسیاری از فیلسوفان از سومین شرط شناخت تفسیر سخت گیرانه ای دارند به طوریکه توجیه یک باور را ارائه دلیل قاطعی می دانند که باور را اثبات می کند.  چنین فیلسوفانی عقیده دارند تنها به باوری می توان گفت باور واقعی که بتوانیم آن را اثبات کنیم. برای آنها باور واقعی فقط باور قطعی[1] است، اصطلاح باور غیر قطعی یک عبارت متناقض است. آنها این ایده را رد  می کنندکه یک باور ممکن است به واسطه استدلال هایی که قاطع و پایان بخش بحث نیستند توجیه شود و به عنوان شناخت (یک امر دانسته) نامیده شود. یونانی ها این باور تماماً قاطع را معرفت[2]  می نامیدند و آن را از خوش باوری[3]  یا گمان محض [4] تمییز می دهند. و این معرفت است که به نظریه شناخت نام فانتزی "اپیستمولوژی" را می بخشد. فیلسوفانی که شناخت را با شناخت قاطع می شناسند، مسائل شناخت را هم به طریق ویژه ای می بینند. برای آنها مسئله شناخت در واقع مسئله قطعیت است:

آیا می توانیم چیزی را به طور قطع بدانیم؟ 

اگر چنین است، چه چیزهایی را می توانیم با قطعیت بدانیم؟

و چگونه می توانیم درباره آنها مطمئن باشیم؟

برای پیشبرد بحث فعلاً می پذیریم شناخت را شناخت قطعی در نظر بگیریم. تنها بعد از دیدن مشکلاتی که گریبان این دیدگاه را گرفته است مجازیم به یک مفهوم ساده انگار تر قانع شویم. سه شرط شناخت که از نگرش سنتی نشات می گیرند به عنوان شروطی که حتماً لازم و متعاقباً کافی هستند، شناخته می شوند بدین ترتیب که هرکدام از شرایط بایستی برای یک مورد شناخت فراهم شود و وقتی که هر سه شرط فراهم شد یک مورد شناخت حاصل می شود. اما این معیار سنتی از چالش بی نصیب نمی ماند و در بخش بعدی به برخی انتقادات وارده به آن اشاره خواهد شد.

ایراداتی به ملاک باور موجّه صادق

مهم ترین ایراداتی که به ملاک باور موّجه صادق گرفته می شوند در دو دسته قرار می گیرند: نخست، کسانی که مدعی اند این سه شرط برای احراز شناخت کافی نیست و دسته دوم، آنهایی که مدعی اند این سه شرط برای محرز شدن شناخت لازم نیستند.  

ایراد نخست را ادموند گتیر [5] در قالب نکته ظریفی بیان میکند بدین ترتیب که شخصی یک باور موجّه صادق دارد (به طوریکه همه شرایط را فراهم کرده است) اما موقع بحث با این شخص به هیچ وجه تمایل نداریم بگوییم تو این را می دانی چون بر صدق و موجّه بودن آن صحه گذاشته ایم.

اسمیت دوستی به نام جونز دارد که او می داند در گذشته دوستش یک خودرو فورد داشته و یک بار او را سوار کرده است. اسمیت به طور موجهی باور دارد که (a) جونز یک فورد دارد. اسمیت دوست دیگری به نام براون دارد که محل اقامت وی را فراموش کرده است. با این حال اسمیت از اینکه جونز یک خودرو فورد دارد، این گزاره را نتیجه می گیرد: (b) یا جونز یک فورد دارد یا براون در بارسلون زندگی میکند و به این گزاره باور می ورزد. حال فرض کنید جونز در واقع خودرو فورد ندارد (ماشینی که اسمیت را سوار آن کرده قرضی بوده است) اما بر حسب اتفاق براون در بارسلون زندگی میکند. آیا اسمیت (b) را می داند؟ بدیهی است که نه. مگر نه این است که او به (b) باور دارد، (b) صادق است و او به طور موّجهی به (b) باور دارد چون آن را از (a) استنتاج نموده که به آن به طور موجهی باور دارد[6].

مدافعان ملاک باور صادق موّجه بایستی به سیم آخر بزنند و بگویند بر خلاف آنچه بدیهی به نظر می رسد، اسمیت (b) را می داند، یا اینکه مدعی شوند به دلیل ارضا نشدن یکی از شروط سه گانه شناخت احراز نشده است. تنها گزینه محتمل برای شرط ارضا نشده، سومین شرط است: اسمیت به طور موّجه به (b) باور پیدا نکرده است. چرا؟

فرقی نمی کند، می توانیم یکی از این دو گزینه متناقض را بپذیریم و شرط چهارمی برای باور صادق موّجه لحاظ کنیم، شرطی که نگذارد باور صادق موّجه اسمیت به (b) شناخت محسوب شود. اما این شرط چهارم چه باید باشد؟ این پرسش به شدت شک برانگیز است اما نبایستی الان به این شک بپردازیم.

دومین ایراد مبنی بر اینکه باور صادق موجه شرط لازم برای شناخت نیست، بر مواردی از شناخت یا انواع شناخت متکی است که به سادگی بر این تعریف منطبق نیستند. من همسایه بغلی ام، بوی آناناس و برج ایفل را می شناسم[M1] . اما به نظر نمی رسد هیچ یک از اینها گزاره ای باشد حاکی از اینکه من به چیزی باور دارم، یا چیزی صادق است یا می توانم چیزی را توجیه کنم.

شناخت از اشیاء مقدم بر شناخت از گزاره هاست. برتراند راسل نام این را "شناخت به واسطه آشنایی" می گذارد. به علاوه من می دانم (بلدم) چگونه یک دوچرخه را برانم یا چگونه شطرنج بازی کنم. در اینجا هم به نظر نمی رسد با گزاره یا جمله اخباری رو به رو باشم. گیلبرت رایل[7] این                                شناخت از چگونگی[8] را در تضاد با شناخت از اینکه[9] یا شناخت گزاره ای می داند.  بنابراین به نظر می رسد در ظاهر سه گونه شناخت وجود دارد:

(i) شناخت یا شناخت از چیزها و اشیاء (شناخت - از چیز[10] یا شناخت به واسطه آشنایی)

(ii) شناخت چگونگی انجام کاری (شناخت-چگونگی)

(iii) شناخت گزاره ها یا جملات اخباری (شناخت-اینکه یا شناخت گزاره ای)

انتقادی که مجبوریم به آن بپردازیم عنوان می کند که ملاک باور صادق موّجه تنها درباره نوع سوم شناخت به کار می آید. به نظر می رسد نکته مفیدی در این انتقاد وجود داشته باشد. فیلسوفانی با مطرح کردن اینکه "شناختِ گزاره ای"، بنیادین است و بر خلاف ظاهر، سایر انواع شناخت می توانند به این نوع شناخت فروکاهیده شده یا به عنوان موارد ویژه ای نشان داده شوند، سعی در تخفیف و تضعیف موضع این انتقاد دارند.  آنها نخست شناخت به واسطه آشنایی را به "شناختِ- چگونگی" فرومی کاهند: شناختن همسایه بغلی ام در واقع دانستن چگونگی تشخیص وی از میان انبوه مردم است. و سپس این فیلسوفان می گویند دانستن چگونگی می تواند به شناختِ-اینکه فروکاهیده شود.  دانستن چگونگی راندن یک دوچرخه، دانستن این است که شما بایستی تعادل خود را حین حرکت حفظ کنید. دانستن چگونگی بازی شطرنج، شناخت این است که مثلاً فیل قطری حرکت میکند و اینکه در نهایت بتوانید شاه حریف را کیش و مات کنید.   



[1] Certain

[2] episteme

[3] Doxa

[4] Mere opinion

[5] Edmund Gettier

[6] Gettier1963

 

[7] Gilbert Ryle

[8] 'knowledge how'

[9] knowledge-that

[10] knowing-of


 [M1]در اینجا مشکلی که برای مخاطب فارسی زبان پیش می آید این است که فعل know در زبان انگلیسی هم به معنای شناختن است و هم به معنای دانستن.  این تفاوت معنی ممکن است برای فارسی زبانان ایجاد مشکل کند.