مقدمه

در این نوشتار خرد سعی می گردد امکان گفتگو بین داوری و سروش بررسی شود. ابتدا به ساکن یک شرط حداقلی برای گفتگو در نظر گرفته شده و آن استفاده از یک زبان مشترک برای برقراری یک ارتباط کلامی است لذا در این نوشته منظور از گفتگو، نه جدل و نه ایجاد توافق است،  بلکه منظور این است مثلا زمانی که داوری از حیث تاریخی می گوید سروش دقیقاً همان چیزی را دریابد که داوری مراد کرده است. سروش از پیروان فلسفه تحلیلی و داوری از دلباختگان فلسفه اگزیستانس است. در جهان فلسفه این دو متفکر در حوزه های تخصصی خود حرف نو و ایده بکری ندارند اما در سرزمین خود پیشرو در معرفی این دو حوزه فلسفه هستند. چندی پیش سروش به بهانه روز فلسفه در بیانیه ای شدید الحن و به زعم نگارنده غیر منتظره به مواضع و ایده های داوری درباب روشنفکری دینی، فلسفه تحلیلی و آراء پوپر حمله برد و ضمن تخطئه شخصیتی داوری، در چند مورد اشکالاتی بر رویه تفکر داوری درباره مقولات مذکور وارد آورد. بیانیه سروش  یک نقد فنی و منطقی نبود بلکه یک موضعگیری تند وتیز سیاسی در برابر ایده های داوری بود. ایده هایی که داوری هرگز به طور مستقیم با استفاده از آنها به موضع گیری سیاسی دست نزده است اما به زعم سروش همه این ایده ها در پس پرده، برخاسته از نیات و اغراض سیاسی داوری است. اما چرا سروش در برابر داوری چنین موضع می گیرد؟ به زعم عبدالکریمی حاصل تفکر ثنوی نگر سروش است که در نگرش ایدئولوژیک وی ریشه دارد.

عبدالکریمی این موضع گیری را غیر معرفت شناسانه دانسته و سروش را تلویحاً به گفتگو فرا می خواند. وی با بهره گیری از زبان و اصطالاحات فلسفه اگزیستانس سعی می کند مواضع داوری در برابر روشنفکری دینی و آراء پوپر یعنی دو مقوله ای که در ایران با نام سروش پیوند خورده اند را تبیین کند. در این نوشتار تا حدودی به بررسی پاسخهای عبدالکریمی می پردازم( البته نظرات خود را در قالب 60 مورد در حاشیه آن نوشته ام)، در ابتدا این چالش مطرح می گردد که آیا امکان تبادل نظر، تعدیل مواضع و رسیدن به توافق بین این دو متفکر وجود دارد یا خیر؟

- جدل تحلیلی- قارّه ای

در درجه اول به نظر می رسد بررسی امکان گفتگوی سروش و داوری، مساوی بررسی امکان گفتگوی یک فیلسوف تحلیلی و یک فیلسوف قاره ای است. در بررسی امکان ایجاد گفتگو بین فلسفه تحلیلی و قاره ای چیزی که در خانه اول ذهن نگارنده می درخشد، تقابل و مواجهه فلسفه تحلیلی با فلسفه قاره ای است. به زبان دیگر فلسفه تحلیلی به زبان منطق و استدلال با فلسفه قاره ای مجادله می کند و مبانی آن را به چالش می کشد اما فلسفه قاره ای به زعم عبدالکریمی از نگاه برون پارادایمی در فلسفه تحلیلی نظر می کند به این معنا که این دو فلسفه در دو چارچوب مختلف سخن می گویند لذا عبدالکریمی معتقد است داوری فلسفه پوپر را از نگاه برون پارادایمی مطالعه کرده و به نقد و بررسی شاهراه تفکر وی، سوای کوچه پس کوچه های آن، پرداخته است. آیا سروش چنین عباراتی را می فهمد؟ منظور فهم شخصی و یا بهره هوشی سروش نیست که همگان به تیز فهمی و هوش سرشار وی معترفند، سخن اینجاست برای یک فیلسوف با گرایش تحلیلی عبارتی مثل شاهراه تفکر و کوچه پس کوچه تفکر معنا دارد یا خیر؟ اختلاف بر سر یک استعاره ادبی نیست بلکه در روش شناخت است. به زعم نگارنده اگر استعاره شاهراه تفکر یا کوچه پس کوچه تفکر را هم معتبر و قابل درک بدانیم، روش شناسایی و تفکیک کوچه پس کوچه های تفکر یک فیلسوف از شاهراه تفکر وی در دو پارادایم تحلیلی و قاره ای متفاوت است. فیلسوف تحلیلی با تحلیل زبانی- منطقی پیش می رود و فیلسوف قاره ای با بررسی نحوه هست بودن و حیث تاریخی (چیزی که دکتر عبدالکریمی معتقد است). البته باز هم تکرار می کنم ممکن است فیلسوف تحلیلی اصلا به چیزی با عنوان شاهراه تفکر معتقد نباشد.

از همین نگاه برون پارادایمی است که سروش، داوری (و البته همه فیلسوفان قاره ای مثل هایدگر و حتی هگل) را جبراندیش می داند و عبدالکریمی سعی دارد این دیدگاه سروش را حاصل کژفهمی وی نشان دهد و این کژفهمی را در مقابل و هم وزن کژفهمی داوری از مفهوم ابطال پذیری قرار دهد. به نظر نگارنده در مطالعه برون پارادایمی یک نکته قابل توجه است:  فرد مطالعه کننده ای که برون یک پارادایم قرار دارد به جای نقد مفاهیم به بررسی نتایج آنها می پردازد و این بدان معناست که به دلیل تفاوت پارادایم ها آن مفهوم را درک نمی کند تا امکان نقد آن را داشته باشد  در حالیکه برای نقد یک مفهوم، درک و فهم صحیح آن احتیاج است. سروش چیزی به نام حیث تاریخی را با معنا و معتبر نمی داند و اصلاً مفهومی برای آن قائل نیست این در حالی است که داوری به نقد فنی و منطقی پوپر می پردازد و اتفاقاً خطا می کند و اینجاست که ضعف مطالعاتی و فیلولوژیک رخ می نمایاند. 

با این حال به زعم نگارنده خطای داوری در نقد ابطال پذیری، سنگین تر از خطای سروش در جبر اندیش دانستن هایدگر و هگل است. نگارنده معتقد است پارادایم فلسفه تحلیلی یک پارادایم باز و پارادایم فلسفه قاره ای یک پارادایم بسته است. پارادایم فلسفه تحلیلی از این حیث باز است که مبنای این روش فلسفه ورزی، تحلیل منطقی و نقد مسائل زبانی است، آنچه در این فلسفه حرف اول را می زند استدلال و برهان صحیح است. فرد با دانستن اصول موضوعه و پیش فرض های حاکم بر یک برهان، می تواند استدلال و نتایج آن را نقد کند. نگارنده بر این باور است که استدلال زبان مشترک فیلسوفان و حتی همه آدمیان است. هر کس با هر نوع جهتگیری فکری، یک حرف مستدل را می پذیرد، حتی اگر نپذیرد آن را می فهمد لذا همینکه که فیلسوف وارد شبکه استدلال ها و نقد و بررسی آنها می گردد، خود به خود وارد پارادایم فلسفه تحلیلی می شود. اما در فلسفه قاره ای، استدلال کمتر بروز می یابد و اصول موضوعه و پیشفرضهای اثبات نشده حجم بیشتری از مطالب را تشکیل می دهند. جملاتی دیده می شوند که به زعم فیلسوفان آن بازتاب دهنده تمام عیار حقیقت بوده و نیاز به استدلال ندارند. کسی که میخواهد وارد پارادایم فلسفه قاره ای شود بایستی حجم عظیمی از این گزاره های بدون اثبات را بپذیرد.

ابطال پذیری پوپر یک تبیین از نحوه پیشروی علم و رفتار دانشمندان با گزاره های مختلف است. ابطال پذیری بر اساس اصل موضوعه ای چون تفاوت مقام نظریه پردازی و مقام آزمون نظریه استوار است. پوپر معتقد است مهم نیست یک گزاره از چه منبعی حاصل می شود، این منبع ممکن است، مشاهده تجربی، الهام، نظر شخصی یا هر چیز دیگری باشد، این گزاره تا زمانی برای دانشمندان یک گزاره صادق علمی است که تحت آزمون تجربی، باطل نشود. از همین رو گزاره ای علمی است که آزمونی تجربی برای بطلان آن وجود داشته باشد. هر یک از مراحل نظریه پردازی پوپر قابل نقد است، مثلا تفکیک مقام نظریه پردازی و مقام آزمون نظریه، یا تاثیر میزان تسامح در آزمون یک نظریه بر اعتبار آن و نقدهای بیشمار دیگری که بر این نظریه رفته است. این در حالی است داوری به روش همین فیلسوفان تحلیلی ادعا می کند توانسته ابطال پذیری را نقد کند و اتفاقاً خطا می کند. این خطا را چه کسی در می یابد؟ یک فیلسوف تحلیلی یا قاره ای؟ از نظر نگارنده خطای داوری (ابطال پذیری بالفعل گزاره های علمی) را هم یک فیلسوف تحلیلی و هم یک فیلسوف قاره ای متوجه شده و متذکر می گردد، چراکه پاردایم فلسفه تحلیلی را یک پارادایم باز می دانم.

اما خطای سروش چیست؟ وی قائل بودن به حیث تاریخی را به نوعی جبرگرایی می داند اما به سراغ کوچه پس کوچه های تفکر فیلسوفان اگزیستانس نمی رود.  سروش همواره بر تاثیر این نحوه تفکر و نتایجی که از آن حاصل می شود، بحث میکند. نگارنده چون پارادایم فلسفه قاره ای را یک پارادایم بسته می داند، نقد سروش را یک نقد برون پارادایمی دانسته و معتقد است سروش هیچ یک از مفاهیم و تعاریف فلسفه قاره ای را بر نمی تابد تا یک نقد درون پارادایمی از مفهوم حیث تاریخی داشته باشد. لذا قیاس خطای داوری و آنچه دکتر عبدالکریمی خطای سروش می داند، باطل است.

- خطایی فرا تحلیلی- قاره ای

عبدالکریمی به همین خطای داوری اشاره می کند ولی سه خطای دیگری که توسط سروش بر داوری گرفته شده را وا می گذارد که البته خود سروش به بهترین شکل این سه خطا را بیان می کند:

آقای داوری می‌گوید پوپر دو قول مشهور دارد: «یکی تئوری توطئه و دیگر تقدم ΄انگیخته΄ بر ΄انگیزه΄» (ص ۴۴). نیز در جای دیگر «تفکیک ΄انگیزه΄ از ΄انگیخته ΄ و بیرون نیامدن ΄باید ΄از ΄است΄» را از اقوال مشهور او در ایران می‌شمارد (ص ۲۴).

واقعا شرم آور است، این چنین معرفت و تحقیق را به سخره گرفتن! وی تصور می‌کند هر چه سروش نوشته، اقوال پوپر است. چه مساله «باید» و «است» باشد، چه مساله «انگیزه» و «انگیخته» (آن هم نه «تقدم ΄انگیخته΄ بر ΄انگیزه΄» که جعلی دیگر است).

بی‌ربطی منطقی «باید» و «است» از آنِ هیوم است و سپس از آنِ مور که مغالطه طبیعت‌گرایان می‌نامدش (و نیز مرحوم علامه طباطبایی که بی‌خبر از هیوم و مور به آن رسیده بود. شرح ماجرا را سروش به تفصیل در کتاب خود دانش و ارزش آورده است، و جناب داوری به طعن آن را «قرآن بر سر نیزه کردن» خوانده است)، و مغالطه خلط «انگیزه» و «انگیخته»[۸]، یک مغالطه شناخته‌شده منطقی است و ربطی به پوپر وفلسفه او ندارد. بگذریم از این که جناب داوری درک درستی از این مغالطه ندارد و با همه عرقی که ریخته، به معنای ساده آن نرسیده است.

با توجه به اینکه عبدالکریمی برای دفاع از داوری هزینه بسیاری کرده و همواره بر سبیل تبرئه و تخفیف خبط وی می راند، به نظر می رسد این بار نیز بزرگ منشانه از این اشتباه چشم می پوشاند. به شخصه اگر بر سر کلاش استادی بنشینم و چنین خطاهایی از وی ببینم ترک کلاس را ولو هر هزینه ای داشته باشد بر ماندن و خزعبل شنیدن ترجیح می دهم.

می توان از جدل داوری و سروش و ورود عبدالکریمی به آن، برداشت دیگری داشت که تا حدی این قضیه را لوث جلوه می دهد. همانگونه که در ابتدای متن اشاره شد سروش و داوری متفکران درجه اول حوزه تخصصی خود نیستند. سروش معرف و توسعه دهنده افکار پوپر و داوری همین نقش را درباره هایدگر دارد. این جدل بیشتر یک موضع گیری سیاسی (سیاست نه به معنای کلان آن بلکه به معنای رفتار و نحوه معرفی و حضور خود در جامعه و دانشگاه) است تا یک مواجهه معرفتی و این موضع گیری ها می تواند به یک جبهه گیری تعبیر شود. به همین علت ممکن است بسیاری از متفکران به این جدل توجه نکرده و به آن ورود نکنند اما شخصی چون عبدالکریمی که خود نیز از دلبستگان فلسفه اگزیستانس شمرده می شود نمی تواند سکوت کرده و علی رغم اینکه ادعا می کند مرهون سروش است، به میان آمده و جانب داوری را می گیرد.