فلسفه هنر 1

مقدمه

هنر چیست؟

هنر را مانند هر مفهوم دیگر می توان به دو صورت تحلیلی و ترکیبی قابل تعریف دانست. تعریف تحلیلی از این حیث که با کاویدن معنای هنر و تحلیل زبانی، سعی در ارائه معادل برای آن بود. منظور از تعریف ترکیبی کاری است که فیلسوفان قاره ای و به خصوص فیلسوفان اگزیستانس انجام می دهند یعنی پیش کشیدن هستی هنر وتعریف آن در نسبت با کلیّت جهان یا به سلک پدیدار شناسان، صحبت از "پدیدار" هنر به جای بحث بر سر مفهوم آن. در این نوشتار ابتدا علل چهارگانه ارسطو معرفی، سپس سعی می شود هنر را با استفاده از این علل چهارگانه تبیین کنم. به نحوی به دنبال چیستی و چگونگی هنر هستم اما از حدود مجاز تفکر بشر فراتر نرفته و در پی یافتن کلیّت هنر و نسبت آن با کل هستی نیستم.  

ارنست گومبریچ با کتاب داستان هنر، تاثیر به سزایی در فضای هنرشناسی و تاریخ هنر گذاشت. داستان هنر روایتی موشکافانه و تحلیلی از تاریخ هنر است. یکی از پیش فرضهای ورود گومبریچ به تاریخ هنر این است که "هیچ چیز به نام هنر وجود ندارد" (1).  گومبریچ یک فیلسوف نیست و مسلماً برای این حرف خود استدلال مستحکمی ندارد اما با توجه به اقبالی که جامعه هنری به داستان هنر نشان داد می توان به این پیش فرض به عنوان یک پیش فرض قابل اعتماد برای تحلیل فلسفی هنر پرداخت. هیچ چیز به نام هنر وجود ندارد یعنی نمی توان چیزی را در جهان خارج به نام هنر دید، شنید یا لمس کرد. لذا آنچه از هنر لمس می شود، اثر هنری است. یک موسیقی شنیده می شود یا یک نقاشی دیده می شود. ارسطو براین باور است که علت فقط چیزی نیست که موجد معلول شود بلکه هدفی (یا غایتی) که نوع معلول را تعیین کند و صورتی که پدیده به آن شکل گیرد هم مثل ماده سازنده و فاعل به وجود آورنده در پدید آمدن معلول موثرند. به طور خلاصه ارسطو علل چهارگانه را علّت مادی (ماده سازنده)، علّت صوری (صورتی که پدیده برای آن به وجود می آید)، علت فاعلی (فاعل مستقیمی که پدیده را به وجود می آورد) و علت غایی (هدف یا غایتی که پدیده برای آن به وجود می آید) می داند. از نگاه فروکاهش گرایی (reductionism) اثر هنری حاصل دگرگونی یک چیز مادی است. مثلاً نوای یک تار حاصل ارتعاش سیم و ارتعاش هواست یا رنگ های آبرنگ بر بوم نقاشی تصویر ایجاد می کنند(علّت مادی). پس کار هنری یک دگرگونی ظاهر است (علّت صوری). اما خیلی از کارهای دیگر هست که دگرگونی ظاهر هستند اما در دسته هنرها قرار نمی گیرند. مثلاً یک کوزه یا کاسه به خودی خود یک اثر هنری نیست هرچند حاصل دگرگونی ظاهر توده ای گِل است. اینجا سخن از تفاوت فن و هنر ضروری است. نخستین و از نظر نگارنده مهم ترین تفاوت هنر با فن، منحصر به فرد بودن اثر هنری است (علّت غایی). کار هنری یک تولید انبوه نیست. ممکن است از یک تابلوی نقاشی معروف مثل تابلوی عصر عاشورای فرشچیان کپی های فراوانی وارد بازار شود اما هرکدام از آنها منحصر به تابلوی عصر عاشورای فرشچیان باقی می ماند. اما درباره کوزه که حاصل فن است هر کوزه منحصر به نوع کوزه هاست نه به یک کوزه خاص و هر چیزی که از نوع کوزه باشد جای آن را می گیرد. اما چرا یک اثر هنری خلق می شود؟ شپرد در مبانی فلسفه هنر با متمرکز شدن بر روی هنر نقاشی، تاتر و تا حدودی موسیقی مشخصه یک اثر هنری را نیت خالق (به عنوان علّت فاعلی) آن در وانمودن احساس خود می داند و معتقد است هر چه هنرمند در وانمود احساس خود موفق تر باشد اثر هنری مخاطب را بیشتر جذب می کند (2). 

منحصر به فرد بودن مهمترین مشخصه یک اثر هنری است که فارغ از سلیقه مخاطب و بحث های تودرتوی زیبایی شناسی می توان درباره اثر هنری به کار برد. مفهوم منحصر به فرد بودن در معنای عبارت اثر هنری نهفته نیست. به عبارت دیگر با واکاوی زبانی عبارت "اثر هنری" مفهوم یا محمول "منحصر به فرد بودن" استنتاج نمی گردد. همچنین منحصر به فرد بودن یک اثر هنری یک قرارداد نیست. هنرمندی که قصد تقلب یا کپی برداری نداشته باشد مسلماً اثری که خلق می کند منحصر به فرد است هرچند از لحاظ زیبایی شناسی و مسائل تخصصی هنر از سطح کیفی پایینی برخوردار باشد. منحصر به فرد بودن یک مشخصه ترکیبی است نه تحلیلی. البته شاید بعد از اینکه کواین مفهوم تحلیلی بودن را در مقاله دو جزم اندیشه (two dogma) زیر سوال برد سخن گفتن از ترکیبی یا تحلیلی بودن وجهی نداشته باشد. به هر حال، آیا این مشخصه در اثر مشاهده همه آثار هنری و اطمینان از منحصر به فرد بودن همه آنها حاصل می شود؟ حتی اگر همه نقاشان جهان با هم در یک لحظه یک نقاشی مشابه بیافرینند زیرا منحصر به فرد بودن اثر هنری نسبت به جایگاه آن اثر در جهان تعیین میشود لذا باز هم نمی توان گفت آن اثر هنری منحصر به فرد نیست چراکه خلق دو یا چند اثر هنری مشابه و حتی کپی برداری از یک اثر هنری به هیچ وجه به معنای تولید انبوه نیست. بنابراین منحصر به فرد بودن یک مشخصه پیشینی است یعنی پیش از تجربه و آزمون می دانیم یک اثر هنری منحصر به فرد است پس می توان نتیجه گرفت منحصر به فرد بودن یک مشخصه "ترکیبی پیشینی" است.

نداشتن نیت تولید انبوه برای خلق یک اثر هنری و همچنین جایگزین ناپذیری یک اثر هنری حداقل چیزی است که می توان درباره منحصر به فرد بودن یک اثر هنری گفت، ادعای اصلی این است که نیت خلق یک اثر هنری، خلق یک چیز منحصر به فرد است. نگارنده از همین رو درنظر گرفتن جایزه اسکار برای فیلمنامه های اقتباسی را موجّه می داند. ساختن هزاران نمایش و تاتر از آثار شکسپیر نیز نشان می دهد کارگردانان مختلف قصد و نیّت این را داشته اند که برداشت خود را از متن نمایشنامه و همچنین "نحوه وانمود" منحصر به فردی از این نمایشنامه ها عرضه کنند.

تفاوت یک نمایش نامه با یک گزارش خبری در مشخصه دگرگونی نهفته است. یک گزارش در پی رساندن مستقیم آنچه روی داده است می باشد اما نمایش نامه با دگرگونی رویدادها و ارتباط هایی که در واقعیت وجود دارد به دنبال خلق سلسله رویدادهای جدید در قالب نمایشنامه است تا بتواند حس خالق اثر را منتقل و حس مخاطب دگرگون کند. همچنین یک بازیگر برای وانمود شخصیت نمایشنامه بایستی در رفتار خود دگرگونی به وجود آورد. بنابراین وانمود نوعی دگرگونی است. در نقاشی هم بنا به ضرورت تصویر کردن یک فضای سه بعدی در یک تابلوی دو بعدی نوعی دگرگونی به حساب می آید.  دگرگونی در همه هنرها وجود دارد اما به انحاء مختلف. دگرگونی مشخصه مشترک فناوری و هنر است با این تفاوت که  منحصر به فرد بودن علّت غایی اثر هنری است. چالشی که درباره هنر نمایشنامه نویسی مطرح است این است که اگر وانمود را نوعی دگرگونی بدانیم، درباره نمایشنامه چه چیزی تغییر می کند تا حس نویسنده برای مخاطب وانموده شود؟ به نظر من نیّت یک نویسنده (علت غایی) از روایت یک قصه در قالب یک رمان یا نمایشنامه ایجاد دگرگونی در حس مخاطب است. پس دگرگونی به عنوان «قاعده بازی» هنر در همه هنر ها توسط علل چهارگانه ایجاد شده و سبب خلق اثر هنری می شود.  علت غایی هنر منحصر به فرد بودن اثر هنری است، علت صوری و مادی باعث دگرگونی و علت فاعلی، خلق یک اثر هنری را سبب می شود.   

منابع در پایان بخش نهایی آورده می شود.

کارل پوپر و ابطال گرایی منتقدانه 4

علیه انفسی گروی، استقراء و معنا شناسی طبیعت گرایانه

فلسفه آگاهی پوپر، انتقاد از انفسی گروی و دفاع از آفاقی نگری است. در فصل آغازین منطق اکتشاف علمی، با عنوان بررسی برخی مسائل بنیادین، او یک بخش را به حذف انفسی گروی اختصاص داد. این بخش پیرو بخش آغازین مسئله استقراء، وی به فلسفه آگاهی انفسی گروانه به مثابه سفسطه می نگرد. وی چهار نظریه فلسفه آگاهی از جانب خود در فصل پنجم با عنوان: مسئله بنیاد تجربه گرایانه[1] و بخش آغازین ارائه می کند که انتقادی است به دیدگاه انفسی گروانه که عنوان می کند تجربه های قابل ادراک حسّی، بنیاد تجربی برای علم هستند. در فصل مرز بین علم و متافیزیک از کتاب حدسها و ابطالها، وی نظریه بی معنایی کارناپ را نقد می کند که در مطلبی با عنوان "نظریه طبیعت گرایانة با معنایی تعابیر زبانی" آن را توضیح می دهد. تعابیر زبانی از روابط گزاره های جزیی، آن گزاره های تکینی هستند که برای تشریح مشاهده در علوم استفاده می شوند. طبق نظر پوپر همه این ایده ها به هم وابسته هستند: استقراء به مثابه منطقی برای تعمیم و فرضیه سازی، انفسی گروی که ادراکات حسی را به عنوان بنیان تجربی مشاهده در علوم معرفی می کند، و نظریه طبیعت گرایانه معناشناسی زبان. پوپر همگی آنها را با هم رد می کند. در معرفت شناسی بدون فاعل شناسنده، و در بررسی نظریه ذهن آفاقی، که فصل های چهارم و پنجم کتاب آگاهی آفاقی هستند، در بخش اول خویشتن و مغز آن و همچنین در پیوست جهان باز  پوپر نظریه سه جهان خود را ارائه می کند که در آن شناسنده انفسی [2]و آگاهی آفاقی[3] را در دو جهان مختلف قرار می دهد.

پیشرفت فلسفه علم پوپر با تعیین مرز علوم تجربی عینی و شبه علم آغاز شد (به طور مثال طالع بینی، مارکسیسم، فرویدیسم و روانشناسی آدلری). راه حل او برای مسئله مرزبندی، سنجش از طریق ابطال پذیری تجربی بود که او از این روش برای مرزبندی بین علوم تجربی و متافیزیک هم بهره برد و این نحوه سنجش را در برابر سنجش معناداری گزاره ها که کارناپ و سایر فیلسوفان پوزیتیویسم منطقی برای تمایز علم از متافیزیک به کار می بردند، قرار داد. سنجش معناداری کارناپ، بر اساس فلسفه طبیعی گرایی زبان بود. پوپر بحث می کند که پوزیتیویسم هرگز در تمایز علم از متافیزیک یا نظریه از مشاهده موفق نشده است، چرا که متافیزیک لزوماً بی معنا نیست هرچند علم نباشد، نکته دیگر اینکه تا زمانیکه پوزیتیویسم در نشان دادن بی معنایی متافیزیک شکست بخورد نظریه های علمی را بی معنا نشان داده است. پوپر نشان داد که بدون نظریه، مشاهده ای وجود ندارد و اینکه عبارات مشاهده که در زبان مشاهده پدید می آیند، نظریه بار[4] هستند، چنانکه عبارات مشاهده نوعی از عبارت نظریه هستند که کارناپ آنها را عبارت شرطی نامیده بود. دلیل اینکه پوزیتیویست ها نمی تواند علم را از متافیزیک متمایز کند این است که آنها نمی توانند معناداری را تعریف کنند، چرا که آنها مسئله را به روش طبیعت گرایانه تفسیر می کنند، به طوریکه تصور می شود این یک مسئله علوم طبیعی یا روانشناسی است. پوپر مدعی است که پوزیتیویست ها روانشناسی آگاهی را با منطق آگاهی مخلوط می کنند که گفته می شود آنها یک فلسفه روانشناسانه از آگاهی ایجاد کرده اند. پوپر هم رفتارگرایی و هم انفسی گروی را رد می کند و تصریح می کند که محتوای تفکر، معانی لغات، معناشناسی زبان به وسیله قوانین جهان فیزیکی یا قوانین طبیعی روانشناسی تعیین نمی شوند. جهان آگاهی عینی که تحت حاکمیت قوانین منطقی است جهان سومی است که از جهان طبیعی فیزیکی عینی و همچنین از جهان ذهن شناسنده مستقل است. در کتاب خویشتن و مغز آن او در مخالفت با رفتار گرایی و فروکاهشگرایی فیزیکالیست به وسیله نشان دادن تصاویر دوپهلو و تاکید بر برداشتهای مختارانه ای که از این تصاویر حاصل می شود، سعی دارد نشان دهد دو جهان وجود دارد، یک جهان ذهن و دیگری جهان تجربه های ذهنی انفسی. او با مطرح کردن جهان سوم یعنی جهان عینیت آفاقی که شامل چیزهایی است که به طور بین الاذهانی قابل آزمون هستند با انفسی گروی مطلق مخالفت کرد. بنابراین سه جهان جداگانه وجود دارد که نبایستی هیچ یک را به دیگری فروکاست: جهان 1، جهان طبیعت فیزیکی عینی ، جهان 2 جهان ذهنی تجربه های انفسی است، و جهان 3 جهان عینی مصنوعات یا مخلوقات انسانی که در برگیرنده آگاهی می باشد. پوپر تاکید می کند که سه جهان در جهان 2 برهمکنش می کنند با این حال جهان آگاهی عینی از جهان انفسی ذهنی تجربه های ادراکی کاملاً مستقل است. جانبداری از انفسی گروی و نظریه طبیعی گرایانه معناشناسی زبان باعث شکست در تشخیص استقلال این سه جهان از یکدیگر می شود. بترمن سی. بروکس دانشمند اطلاعات در مقالة شالوده دانش اطلاعات: بررسی جنبه های فلسفی (1980) عنوان می کند که وظیفه دانش اطلاعات به عنوان یک نظام می تواند به صورت پژوهش درباره جهان آگاهی عینی تعریف شود که این چنین جهانی به عنوان جهان 3 پوپر فهمیده می شود و اینکه این نظام از علوم کتابخانه ای و مستند شده جدا است.

ردیّة پوپر بر منطق استقرایی بر اساس تز استقلال جهان3 از جهان های 1 و 2 است. او به این دیدگاه اینشتن ارجاع می دهد که هیچ راه منطقیِ منجر قوانین جهانی که دانشمندان به دنبال هستند، وجود ندارد، و اینکه این قوانین فقط از طریق شهود دست یافتنی است. پوپر این تز هیوم را مبنی بر اینکه گزاره های کلی نمی توانند به وسیله گزاره های جزئیِ توصیف کننده مشاهدات توجیه شوند پذیرفت و ملاک تایید پذیری ویتگنشتاین متقدم را که کارناپ و حلقه وین تز معناداری خود را بر اساس آن استوار کرده بودند، رد کرد. او همچنین منطق استقرایی احتمال گرا که کارناپ آن را در کتاب اساس منطقی احتمال توسعه داده بود را رد کرد و اظهار تعجب کرد از این که انسانی به نوشتن چنین کتابی مبادرت ورزد. در فلسفه علم پوپر هیچ منطقی برای اکتشاف علمی دیده نمی شود، فقط روانشناسی اکتشاف علمی مطرح است. او توضیح می دهد که عنوان کتابش، منطق اکتشاف علمی، درباره فرایند روانشناسی ایجاد یک نظریه علمی جدید نیست بلکه درباره رشد آگاهی علمی به واسطه حدسها و ابطالها، یعنی پیشنهاد و سنجش نظریه های جدید است.

فلسفه آگاهی علمی پوپر یک حمله بی تابانه به پوزیتیویسم است، اما فقط یک ردیّة انتقادی نیست او فلسفه مشاهده جایگزین خود را دارد. پوزیتیویست ها ادعا می کنند تمایز بارزی بین نظریه و مشاهده وجود دارد به طوریکه می توان زبان نظریه و زبان مشاهده را به همراه واژگان مخصوص و گزاره های کلی هر کدام تفکیک کرد. گزاره های کلی که فقط شامل عبارات مشاهده ای هستند که به وسیله تعمیم استقرایی بوجود می آیند، در حالیکه گزاره های کلی با محتوای عبارات نظریه ای به وسیله تصور خلّاق دانشمندان پدید می آیند. در هر حال با تشخیص اینکه تئوری تعیین می کند که چه چیزی مشاهده می شود، تفاوت بین زبان نظریه و زبان مشاهده بیش از این دوام نیاورد، و ایده نظریه و مشاهده بایستی از نو مفهوم سازی شوند. تا کنون بنیان تجربی علوم بر اساس جمله های مشاهده ای با زبان مشاهده بود اما اکنون بنیاد تجربی علوم بایستی مورد بازبینی قرار گیرد.

پوزیتیویسم تلاش می کرد بنیان تجربی علوم  را بر جملات اتمی[5]، گزاره های پروتکل[6] و قضاوت ادراک[7] که با زبان مشاهده ای بیان می شود، قرار دهد. پوپر مخالفت خود را با این رویکرد با ردّ فلسفه طبیعی گرایانه معنا نشان داد. در عوض او ایده گزاره های بنیادین را ارئه کرد که در آن او یک گزاره تکی را معرفی می کند که به همراه گزاره های کلی نظریه می تواند به عنوان مقدمه استنتاج در ابطال یک نظریه شرکت جوید. گزاره پایه ای اساساً در مفهوم با گزاره های پروتکل کارناپ متفاوت است. گزاره های پروتکل به وسیله تجربه های ادراکی توجیه می شوند و بدین طریق یک بنیان تجربی برای علوم رقم زده می شود. اما پوپر ادعا می کند که این اختلاط بین جنبه انفسی ذهنی آگاهی و جنبه منطقی عینی آگاهی است. تجربه های ادراکی، ذهنی و انفسی هستند، آنها می توانند برای پذیرش یا ردّ یک گزاره برانگیزنده تصمیم باشند اما یک گزاره پایه نمی تواند به وسیله آنها توجیه شود بیشتر از اینکه بتواند با انگشت زدن پای سندی توجیه شود. گزاره های پایه از این حیث عینی هستند که با تکرار شرایطی که آنها را به وجود می آورد به طور بین الاذهانی آزمون پذیرند. همچنین می توانند ابطال شوند، چراکه می توانند مقدمات برهانی باشند که گزاره های آزمون پذیر تجربی را نتیجه می دهند. بنابراین نتیجه می شود که چنانکه پوزیتیویسم باور داشت، گزاره غایی و نهایی در علوم وجود ندارد، همه گزاره ها در علوم تجربی این قابلیت را دارند که با ابطال برخی از نتایجی که از آنها استنتاج می شود، رد شوند.

لزومی ندارد که برای آنکه مورد پذیرش قرار گیرد، مورد آزمون قرار گیرد، تنها بایستی قابلیت آزمون پذیری را داشته باشد. کارکرد گزاره پایه آزمون نظریه هاست. هر آزمون برای یک نظریه بایستی در برخی از گزاره های پایه که دانشمندان برای پذیرش آن حداقل تا زمان حال توافق کرده اند متوقف شود. هر گزاره پایه که در توافق های اولیه مورد پذیرش واقع شود، قراردادی است. اما توافق دلبخواه یا با رویکرد یک بام و دو هوا نیست، تصمیم با مراجعه به یک نظریه و مسئله ای که نظریه به سراغ آن می فرستد، گرفته می شود. از طرح اولیه تا انجام یک کار تجربی نظریه بر روند کار مسلط و موثر است. پوپر دیدگاهش درباره بنیان تجربی علوم را در یک عبارت استعاری به یادماندنی مختصر و مفید بیان می کند: هیچ چیز مطلقی درباره علوم وجود ندارد، دیگر علم بر یک شالوده مستحکم سنگی تکیه نکرده است. ستون های مغرور آن بر باتلاق افراشته اند، مثل ساختمانی که بر هیچ جز خودش استوار باشد، این ستونها در باتلاق فرو می روند تا جایی که برای ماندن ساختمان لازم است.

باز-مفهوم سازی پوپر برای بنیان تجربی علم، یک باز-مفهوم سازی برای مفهوم نظریه در علم نیز هست. برخلاف پوزیتیویست ها، پوپر مفهوم نظریه علمی را در عباراتی از جنس عبارات نظریه ای تعریف نکرد. در عوض او به نظریه ها به عنوان گزاره های کلی[8] می نگرد، و هر تمایزی بین قوانین تجربی و تئوری ها را رد می کند تا جایی که تفاوتی بین زبان نظریه و زبان مشاهده، بر اساس تفاوت بین عبارات نظریه ای و عبارات مشاهده ای قائل نیست. تمامی گزاره های کلی در علوم، حدس هایی هستند که آزمون پذیر و ابطال پذیرند و این حدسها در "ذهن بشری"ایجاد شده اند و هیچ کدام حاصل تعمیم های استقرایی نیستند. به منظور ارائه تبیین علّی برای یک رویداد، لازم است یک یا چند قانون کلی با گزاره پایه تکینی که شرایط اولیه[9] را توصیف می کند جمع شوند تا گزاره ای استنتاج شود که رویداد را شرح دهد. ایده پوپر درباره عباراتی نظیر نظریه، قانون و علیّت با آنچه مد نظر پوزیتیویست هاست، از بنیان متفاوت است، چراکه ایده های پوپر از مسئله فاعل شناسنده یا هستی شناسی های حاصل از علم عاری است.

علم تجربی مثل ریاضی و منطق به طور کامل صوری نیست اما در عباراتِ بنیادینِ مفهومیِ معیّنی درباره واقعیت، چنانکه امروز علم بوسیله آن شرح داده می شود، تعریف می شود. ممکن است علوم آینده عبارات بنیادین مفهومی که علوم امروز را تعیّن داده اند، باز-ویراست و اصلاح کنند و هنوز علومی باشند که مد نظر پوپر است. چنانکه پوپر در جواب "برداشت از علم" کوهن در مقاله "علم متعارف و خطرات آن" در سنجش و رشد آگاهی (1970) می گوید علم بدون فاعل شناسنده[10]  است، چیزی که پوزیتیویست ها درباره علم نمی توانند بگویند، زیرا فلسفه طبیعی گرایانة معناشناسی زبان به مفاهیم بنیادین معین که به طور دائم توسط مشاهده ساخته می شود نیاز دارد تا مشخصه  تجربی علوم حفظ شود. رد فلسفه طبیعی گرای معناشناسی زبان، باز-مفهوم سازی عبارات فراعلمی نظریه، قانون، تبیین و علیّت را ادعا میکند به نحوی که این ایده ها از هر هستی شناسی خاصی که معناشناسی علم در هر نقطه ای از تاریخ توصیف میکند، جدا باشد. علم تجربی پیامد "هستی شناسی جایگزینی" به جای  "هستی شناسی ویژه" شد. با سنجش افزایش محتوای اطلاعات پوپر باور کرد که جایگزینی هستی شناسی هاتصادفی نیست و یک روند عقلانی و عینی در جهت پیشروی علوم است. هنگامی که پوپر از انتقاد اینشتین بر تفسیر کپنهاگی نظریه کوانتوم پشتیبانی می کرد از ایده های مذکور درباب پیشروی علم تبعیت نمی کرد و هستی شناسی واقعگرایی هم-حس[11] خود را گسترش داد.    

منبع:

 KARL POPPER AND FALSIFICATIONIST CRITICISM

Thomas J. Hickey 1995

[1] The Problem of the Empirical Basis

 

[2] Subjective  psychology

[3] Objective  knowledge

[4] Theory impregnated

[5] Atomic  statements

[6] Protocol  statements

[7] Judgments  of perception

[8] Universal  statement

[9] Initial  conditions

[10] Subjectless

[11] Commonsense  realism

کارل پوپر و ابطال گرایی منتقدانه 3

- جدل با کارناپ

پوپر مدعی بود کل مسئله احتمال فرضیه ها، توسط کارناپ بد فهمیده شده است زیرا بر اساس ایده درجات تایید کارناپ دانشمندان بایستی گزاره هایی که احتمال بالاتری دارند را ترجیح دهند در حالیکه از دیدگاه پوپر دانشمندان بایستی گزاره هایی را که محتوای اطلاعات بالاتری دارند را ترجیح دهند. بنابراین بر خلاف ایده درجات تاییدکارناپ، پوپر ایده درجات تقویت را توسعه داد گرچه در برخی از متون پوپر از اصطلاح درجات تایید استفاده کرد و این حس به خواننده القاء می شود که این دو عبارت مترادف هستند اما در واقع چنین نیست و مراد پوپر از درجات تایید با آنچه کارناپ و حلقه وین مد نظر دارند متفاوت است. بر اساس تز تقویت، یک نظریه علمی که محتوای علمی بالاتری داشته باشد، متعاقباً  از درجه تقویت بالاتری برخوردار است (چراکه از کلیت بیشتری برخوردار است، یا به خاطر اینکه دقیقتر است)، حتی اگر تحت آزمون ابطال گردد. شبیه ایده محتوای اطلاعات، ایده تقویت نیز بر اساس ایده ابطال پذیری بنا شده است اما تا وقتی که یک نظریه مورد آزمون قرار نگیرد و هیچ نتیجه حاکی از ابطال گزارش نشود، آن نظریه تقویت نشده است، در واقع درجه تقویت تنها وابسته به درجه ابطال پذیری نیست. یک گزاره ممکن است به میزان زیادی ابطال پذیر باشد تا زمانی که به طور خفیف تقویت شود یا ابطال گردد. اندازه گیری تقویت پذیری C(h,e) و احتمال(P(h,e برای فرضیه h و گزاره پایه e حاصل از یک خروجی آزمون، به وسیله یک معادله به یکدیگر مربوط می شوند. رابطه معکوس بین اندازه تقویت و احتمال به صورت زیر مربوط می شوند:

C(h,e) = 1- P(h,e)

پوپر رابطه دقیقتری که توسط کمری (Kemery) در نشریه منطق نمادین (The Journal of Symbolic Logic (1954))  ارائه شده بود را پذیرفت. کمری رابطه پوپر را به نحوی که معمولاً در مباحث علمی مطرح می گردد، ارائه داد.

C(h,e) = 1- log P(h,e)

- بیان دقیقتر درجه تقویت، ابطال پذیری و میزان محتوای اطلاعات

پوپر تصریح کرد که اندازه گیری درجه تقویت ممکن است به عنوان یک معیار آماری درباره عقلانیت باور به یک فرضیه،h، در پرتو خروجی های آزمون ،e، مطرح شود، اگر و تنها اگر e شامل گزارشهایی از خروجی تلاشهای صادقانه برای رد فرضیه به وسیله آزمونهای متعددی باشد که بتوانند راحت تر و سریعتر تلاش برای تایید آن فرضیه، میسر باشند. اما با این حال بایستی در نظر داشت در صورت صدق h درجه تقویت معیاری برای درجه عقلانیت باورهای ما ارائه نمی کند چراکه C(h,e) = 0   هرگز نشانه این نیست که h از لحاظ منطقی صادق است. به بیان دقیقتر این معیاری برای پذیرش آزمایشی یک حدس مسئله دار است. از سوی دیگر معیار قدرت تبیین(E(h,e ممکن است به عنوان معیاری برای قدرت تبیین h با توجه به e باشد، حتی در صورتی که e گزارشی از  تلاش صادقانه و خالص برای رد h   نباشد. معیار(E(h,eیک رابطه منطقی خالص با میزان بی نهایت باطل کننده های بالقوه دارد، و در یکی از پیوستهای منطق اکتشاف علمی (1959) پوپر اثباتاً E(h,e) را به C(h,e) طبق رابطه زیر مربوط می کند:

E(h,e) = C(h,e)/(1+ P(h) P(h,e)).

 

مفهوم بیشتر یا کمتر بودن نسبی محتوای اطلاعات و ابطال پذیری، ایده پایه ای پوپر برای پیشرفت علم، رشد آگاهی علمی و هدف علم را تامین کرد. او یک ملاک فراعلمی برای تشخیص پیشرفت علم توسعه داد که با آن دانشمند و روش شناس  قادر است پیشرفت در آزمونهای تجربی را دریابد. به هر حال یک تئوری جدید پیشرفتی خواهد بود بر فراز وجود تئوریهای دیگر، تئوری جدید قادر بوده آزمونهای سرنوشت سازی را پشت گذارد، که در آن آزمونها نمود تئوری جدید با جایگرینهای قبلی مقایسه می شود. او این ملاک را قابلیت یا پتانسیل رضایت بخشی نظریه نام نهاد که با درجه یا محتوای اطلاعات اندازه گرفته می شود. به زبان ساده، تز او این است: نظریه ای که چیزهای بیشتری به ما می گوید، نظریه ای است که از قابلیت یا پتانسیل ابطال پذیری بیشتری برخوردار باشد. پیرو این نظر، هدف علم دستیابی به محتوای اطلاعات تجربی بالاست چنانکه در اجرای آزمونها، نظریه های علمی با موفقیت خود را بروز دهند. هدف علم، دستیابی به احتمال بالا نیست، و عقلانیت علمی برساختن یک نظام بنداشتی استقرایی را دربر نمی گیرد چرا که ارزش کمی در صورتبندی یک تئوری وجود دارد وقتی که دربر دارنده چیزی باشد که فراتر از داده های آزمون آن باشد. همچنین رشد علم از انباشت مشاهدات حاصل نمی گردد. پیشرفت علم از تکرار اضمحلال و رد شدن نظریه های علمی و جایگزینی با نظریه های راضی کننده تر حاصل شده است. رشد پیوسته و پیشرفت علم  برای مشخصه عقلانی و تجربی آگاهی علمی ضروری است. رشد علم بدون توقف است زیرا انتقاداتی که به یک نظریه می رود تا آن را منحل کند، مسائل جدیدی را ایجاد می کند. مسائل علمی زمانی ایجاد می شوند که انتظارات برآورده نمی شود. علوم از مسئله ها شروع می شوند، نه از مشاهدات، اگرچه مشاهدات غیرمنتظره منجر به مسائل جدید می شوند.  پوپر رشد علوم را حرکت از مسئله های قدیمی به مسئله های جدید می دید، و این پیشرفت با جایگزینی نظریه هایی که محتوای اطلاعاتی بیشتری دارند با نظریه های قدیمی تر صورت می گیرد. او همچنین پیشرفت علم را به سوی هرچه نزدیک شدن به صدق می دید. در نظر پوپر صدق به عنوان همخوانی و تطبیق با واقعیت و به عنوان یک ایده تنظیم کننده -توازن بین مشاهده و نظریه- فهمیده می شود. درست همانگونه که درجه محتوای اطلاعات وجود دارد، درجه نزدیکی به صدق هم وجود دارد که راست نمایی نامیده می شود.  

پوپر در کتاب عقلانیت انقلابهای علمی  دومعیار برای رو به جلو بودن انقلابهای علمی تنظیم کرد، که همچنین دو خاصه منطقی هستند که دانشمند را قادر می سازند پیش از آزمون به علمی بودن یا علمی نبودن یک نظریه پی ببرد. معیار اول می تواند معیار ناپیوستگی نام بگیرد، طبق این معیار اگر دو نظریه در مقام نظر با یکدیگر منافات داشتند، نشانگر این است که نتایج آنها متفاوت است (یعنی در مقام عمل هم منافات خواهند داشت). پوپر می گوید این بدان معناست که پیشرفت علمی همواره انقلابی است و این عبارت مارکسی که انقلاب دائمی است، در علوم کاربرد دارد. معیار دوم ممکن است معیار پیوستگی نام گیرد: یک نظریه جدید بایستی قادر باشد توفیق نظریه پیشین را به طور کامل شرح دهد، به این معنی که مواردی وجود دارد که در آن نتایج نظریه قدیمی بایستی با تقریب خوبی توسط نظریه جدید تایید شود و همچنین مواردی وجود داشته باشد که نظریه جدید نتایج دقیقتر و کارآمد تری (نه صرفاً متفاوت و دارای منافات) ارائه کند. انقلابهای علمی عقلانی هستند زیرا بر خلاف انقلابهای ایدئولوژیک که جنبه اجتماعی دارند، نظریه جدید به سادگی سنتها را نمی شکند.

 

سروش- داوری ، جدل تحلیلی- قاره ای، میانجگری عبدالکریمی

مقدمه

در این نوشتار خرد سعی می گردد امکان گفتگو بین داوری و سروش بررسی شود. ابتدا به ساکن یک شرط حداقلی برای گفتگو در نظر گرفته شده و آن استفاده از یک زبان مشترک برای برقراری یک ارتباط کلامی است لذا در این نوشته منظور از گفتگو، نه جدل و نه ایجاد توافق است،  بلکه منظور این است مثلا زمانی که داوری از حیث تاریخی می گوید سروش دقیقاً همان چیزی را دریابد که داوری مراد کرده است. سروش از پیروان فلسفه تحلیلی و داوری از دلباختگان فلسفه اگزیستانس است. در جهان فلسفه این دو متفکر در حوزه های تخصصی خود حرف نو و ایده بکری ندارند اما در سرزمین خود پیشرو در معرفی این دو حوزه فلسفه هستند. چندی پیش سروش به بهانه روز فلسفه در بیانیه ای شدید الحن و به زعم نگارنده غیر منتظره به مواضع و ایده های داوری درباب روشنفکری دینی، فلسفه تحلیلی و آراء پوپر حمله برد و ضمن تخطئه شخصیتی داوری، در چند مورد اشکالاتی بر رویه تفکر داوری درباره مقولات مذکور وارد آورد. بیانیه سروش  یک نقد فنی و منطقی نبود بلکه یک موضعگیری تند وتیز سیاسی در برابر ایده های داوری بود. ایده هایی که داوری هرگز به طور مستقیم با استفاده از آنها به موضع گیری سیاسی دست نزده است اما به زعم سروش همه این ایده ها در پس پرده، برخاسته از نیات و اغراض سیاسی داوری است. اما چرا سروش در برابر داوری چنین موضع می گیرد؟ به زعم عبدالکریمی حاصل تفکر ثنوی نگر سروش است که در نگرش ایدئولوژیک وی ریشه دارد.

عبدالکریمی این موضع گیری را غیر معرفت شناسانه دانسته و سروش را تلویحاً به گفتگو فرا می خواند. وی با بهره گیری از زبان و اصطالاحات فلسفه اگزیستانس سعی می کند مواضع داوری در برابر روشنفکری دینی و آراء پوپر یعنی دو مقوله ای که در ایران با نام سروش پیوند خورده اند را تبیین کند. در این نوشتار تا حدودی به بررسی پاسخهای عبدالکریمی می پردازم( البته نظرات خود را در قالب 60 مورد در حاشیه آن نوشته ام)، در ابتدا این چالش مطرح می گردد که آیا امکان تبادل نظر، تعدیل مواضع و رسیدن به توافق بین این دو متفکر وجود دارد یا خیر؟

- جدل تحلیلی- قارّه ای

در درجه اول به نظر می رسد بررسی امکان گفتگوی سروش و داوری، مساوی بررسی امکان گفتگوی یک فیلسوف تحلیلی و یک فیلسوف قاره ای است. در بررسی امکان ایجاد گفتگو بین فلسفه تحلیلی و قاره ای چیزی که در خانه اول ذهن نگارنده می درخشد، تقابل و مواجهه فلسفه تحلیلی با فلسفه قاره ای است. به زبان دیگر فلسفه تحلیلی به زبان منطق و استدلال با فلسفه قاره ای مجادله می کند و مبانی آن را به چالش می کشد اما فلسفه قاره ای به زعم عبدالکریمی از نگاه برون پارادایمی در فلسفه تحلیلی نظر می کند به این معنا که این دو فلسفه در دو چارچوب مختلف سخن می گویند لذا عبدالکریمی معتقد است داوری فلسفه پوپر را از نگاه برون پارادایمی مطالعه کرده و به نقد و بررسی شاهراه تفکر وی، سوای کوچه پس کوچه های آن، پرداخته است. آیا سروش چنین عباراتی را می فهمد؟ منظور فهم شخصی و یا بهره هوشی سروش نیست که همگان به تیز فهمی و هوش سرشار وی معترفند، سخن اینجاست برای یک فیلسوف با گرایش تحلیلی عبارتی مثل شاهراه تفکر و کوچه پس کوچه تفکر معنا دارد یا خیر؟ اختلاف بر سر یک استعاره ادبی نیست بلکه در روش شناخت است. به زعم نگارنده اگر استعاره شاهراه تفکر یا کوچه پس کوچه تفکر را هم معتبر و قابل درک بدانیم، روش شناسایی و تفکیک کوچه پس کوچه های تفکر یک فیلسوف از شاهراه تفکر وی در دو پارادایم تحلیلی و قاره ای متفاوت است. فیلسوف تحلیلی با تحلیل زبانی- منطقی پیش می رود و فیلسوف قاره ای با بررسی نحوه هست بودن و حیث تاریخی (چیزی که دکتر عبدالکریمی معتقد است). البته باز هم تکرار می کنم ممکن است فیلسوف تحلیلی اصلا به چیزی با عنوان شاهراه تفکر معتقد نباشد.

از همین نگاه برون پارادایمی است که سروش، داوری (و البته همه فیلسوفان قاره ای مثل هایدگر و حتی هگل) را جبراندیش می داند و عبدالکریمی سعی دارد این دیدگاه سروش را حاصل کژفهمی وی نشان دهد و این کژفهمی را در مقابل و هم وزن کژفهمی داوری از مفهوم ابطال پذیری قرار دهد. به نظر نگارنده در مطالعه برون پارادایمی یک نکته قابل توجه است:  فرد مطالعه کننده ای که برون یک پارادایم قرار دارد به جای نقد مفاهیم به بررسی نتایج آنها می پردازد و این بدان معناست که به دلیل تفاوت پارادایم ها آن مفهوم را درک نمی کند تا امکان نقد آن را داشته باشد  در حالیکه برای نقد یک مفهوم، درک و فهم صحیح آن احتیاج است. سروش چیزی به نام حیث تاریخی را با معنا و معتبر نمی داند و اصلاً مفهومی برای آن قائل نیست این در حالی است که داوری به نقد فنی و منطقی پوپر می پردازد و اتفاقاً خطا می کند و اینجاست که ضعف مطالعاتی و فیلولوژیک رخ می نمایاند. 

با این حال به زعم نگارنده خطای داوری در نقد ابطال پذیری، سنگین تر از خطای سروش در جبر اندیش دانستن هایدگر و هگل است. نگارنده معتقد است پارادایم فلسفه تحلیلی یک پارادایم باز و پارادایم فلسفه قاره ای یک پارادایم بسته است. پارادایم فلسفه تحلیلی از این حیث باز است که مبنای این روش فلسفه ورزی، تحلیل منطقی و نقد مسائل زبانی است، آنچه در این فلسفه حرف اول را می زند استدلال و برهان صحیح است. فرد با دانستن اصول موضوعه و پیش فرض های حاکم بر یک برهان، می تواند استدلال و نتایج آن را نقد کند. نگارنده بر این باور است که استدلال زبان مشترک فیلسوفان و حتی همه آدمیان است. هر کس با هر نوع جهتگیری فکری، یک حرف مستدل را می پذیرد، حتی اگر نپذیرد آن را می فهمد لذا همینکه که فیلسوف وارد شبکه استدلال ها و نقد و بررسی آنها می گردد، خود به خود وارد پارادایم فلسفه تحلیلی می شود. اما در فلسفه قاره ای، استدلال کمتر بروز می یابد و اصول موضوعه و پیشفرضهای اثبات نشده حجم بیشتری از مطالب را تشکیل می دهند. جملاتی دیده می شوند که به زعم فیلسوفان آن بازتاب دهنده تمام عیار حقیقت بوده و نیاز به استدلال ندارند. کسی که میخواهد وارد پارادایم فلسفه قاره ای شود بایستی حجم عظیمی از این گزاره های بدون اثبات را بپذیرد.

ابطال پذیری پوپر یک تبیین از نحوه پیشروی علم و رفتار دانشمندان با گزاره های مختلف است. ابطال پذیری بر اساس اصل موضوعه ای چون تفاوت مقام نظریه پردازی و مقام آزمون نظریه استوار است. پوپر معتقد است مهم نیست یک گزاره از چه منبعی حاصل می شود، این منبع ممکن است، مشاهده تجربی، الهام، نظر شخصی یا هر چیز دیگری باشد، این گزاره تا زمانی برای دانشمندان یک گزاره صادق علمی است که تحت آزمون تجربی، باطل نشود. از همین رو گزاره ای علمی است که آزمونی تجربی برای بطلان آن وجود داشته باشد. هر یک از مراحل نظریه پردازی پوپر قابل نقد است، مثلا تفکیک مقام نظریه پردازی و مقام آزمون نظریه، یا تاثیر میزان تسامح در آزمون یک نظریه بر اعتبار آن و نقدهای بیشمار دیگری که بر این نظریه رفته است. این در حالی است داوری به روش همین فیلسوفان تحلیلی ادعا می کند توانسته ابطال پذیری را نقد کند و اتفاقاً خطا می کند. این خطا را چه کسی در می یابد؟ یک فیلسوف تحلیلی یا قاره ای؟ از نظر نگارنده خطای داوری (ابطال پذیری بالفعل گزاره های علمی) را هم یک فیلسوف تحلیلی و هم یک فیلسوف قاره ای متوجه شده و متذکر می گردد، چراکه پاردایم فلسفه تحلیلی را یک پارادایم باز می دانم.

اما خطای سروش چیست؟ وی قائل بودن به حیث تاریخی را به نوعی جبرگرایی می داند اما به سراغ کوچه پس کوچه های تفکر فیلسوفان اگزیستانس نمی رود.  سروش همواره بر تاثیر این نحوه تفکر و نتایجی که از آن حاصل می شود، بحث میکند. نگارنده چون پارادایم فلسفه قاره ای را یک پارادایم بسته می داند، نقد سروش را یک نقد برون پارادایمی دانسته و معتقد است سروش هیچ یک از مفاهیم و تعاریف فلسفه قاره ای را بر نمی تابد تا یک نقد درون پارادایمی از مفهوم حیث تاریخی داشته باشد. لذا قیاس خطای داوری و آنچه دکتر عبدالکریمی خطای سروش می داند، باطل است.

- خطایی فرا تحلیلی- قاره ای

عبدالکریمی به همین خطای داوری اشاره می کند ولی سه خطای دیگری که توسط سروش بر داوری گرفته شده را وا می گذارد که البته خود سروش به بهترین شکل این سه خطا را بیان می کند:

آقای داوری می‌گوید پوپر دو قول مشهور دارد: «یکی تئوری توطئه و دیگر تقدم ΄انگیخته΄ بر ΄انگیزه΄» (ص ۴۴). نیز در جای دیگر «تفکیک ΄انگیزه΄ از ΄انگیخته ΄ و بیرون نیامدن ΄باید ΄از ΄است΄» را از اقوال مشهور او در ایران می‌شمارد (ص ۲۴).

واقعا شرم آور است، این چنین معرفت و تحقیق را به سخره گرفتن! وی تصور می‌کند هر چه سروش نوشته، اقوال پوپر است. چه مساله «باید» و «است» باشد، چه مساله «انگیزه» و «انگیخته» (آن هم نه «تقدم ΄انگیخته΄ بر ΄انگیزه΄» که جعلی دیگر است).

بی‌ربطی منطقی «باید» و «است» از آنِ هیوم است و سپس از آنِ مور که مغالطه طبیعت‌گرایان می‌نامدش (و نیز مرحوم علامه طباطبایی که بی‌خبر از هیوم و مور به آن رسیده بود. شرح ماجرا را سروش به تفصیل در کتاب خود دانش و ارزش آورده است، و جناب داوری به طعن آن را «قرآن بر سر نیزه کردن» خوانده است)، و مغالطه خلط «انگیزه» و «انگیخته»[۸]، یک مغالطه شناخته‌شده منطقی است و ربطی به پوپر وفلسفه او ندارد. بگذریم از این که جناب داوری درک درستی از این مغالطه ندارد و با همه عرقی که ریخته، به معنای ساده آن نرسیده است.

با توجه به اینکه عبدالکریمی برای دفاع از داوری هزینه بسیاری کرده و همواره بر سبیل تبرئه و تخفیف خبط وی می راند، به نظر می رسد این بار نیز بزرگ منشانه از این اشتباه چشم می پوشاند. به شخصه اگر بر سر کلاش استادی بنشینم و چنین خطاهایی از وی ببینم ترک کلاس را ولو هر هزینه ای داشته باشد بر ماندن و خزعبل شنیدن ترجیح می دهم.

می توان از جدل داوری و سروش و ورود عبدالکریمی به آن، برداشت دیگری داشت که تا حدی این قضیه را لوث جلوه می دهد. همانگونه که در ابتدای متن اشاره شد سروش و داوری متفکران درجه اول حوزه تخصصی خود نیستند. سروش معرف و توسعه دهنده افکار پوپر و داوری همین نقش را درباره هایدگر دارد. این جدل بیشتر یک موضع گیری سیاسی (سیاست نه به معنای کلان آن بلکه به معنای رفتار و نحوه معرفی و حضور خود در جامعه و دانشگاه) است تا یک مواجهه معرفتی و این موضع گیری ها می تواند به یک جبهه گیری تعبیر شود. به همین علت ممکن است بسیاری از متفکران به این جدل توجه نکرده و به آن ورود نکنند اما شخصی چون عبدالکریمی که خود نیز از دلبستگان فلسفه اگزیستانس شمرده می شود نمی تواند سکوت کرده و علی رغم اینکه ادعا می کند مرهون سروش است، به میان آمده و جانب داوری را می گیرد.   

کارل پوپر و ابطال گرایی منتقدانه 2

پتانسیل ابطال پذیری، مقدار محتوای اطلاعات و ارتباط با نظریه احتمالات

فلسفه پوپر مشخصه پویایی علم را که در فلسفه پوزیتیویسم مغفول مانده بود،  کشف و مطرح می کند. عبارات او درباره پویایی علوم در آثاری مثل، مقدمه ویرایش 1968 منطق اکتشاف علمی، در فصل صدق، عقلانیت و رشد آگاهی علمی از کتاب حدس ها و ابطالها، و در فصل عقلانیت انقلابهای علمی از کتاب مسئله انقلابهای علمی (با همکاری هار 1975) یافت می شود. تز ابطالگرایی وی تنها یک تز منتقدانه در فلسفه علم نیست بلکه هم مسئله تبیین و هم رشد آگاهی علمی را دربر می گیرد. ابطال گرایی به عنوان یک نظریه منتقدانه علمی می گوید خروجی یک آزمون تجربی هرگز نمی تواند یک نظریه علمی را تایید یا تصدیق کند و تنها می تواند آن را رد یا ابطال نماید. مطابق ابطالگرایی پوپر حتی پیش از آنکه دعوی یک نظریه مورد آزمون قرار گیرد این امکان  هست که بتوان تعیین کرد آیا یک نظریه علمی هست یا نه، به این صورت که اگر نظریه ای را نتوان مورد آزمون تجربی قرار داد، آن نظریه یک تبیین علمی نیست. پوپر  از راه دیگری به توضیح این شرط می پردازد به این صورت که آنچه یک نظریه را تبدیل به یک نظریه علمی می کند، قدرت آن نظریه در بیرون راندن برخی از رخدادهای ممکن از حوزه شمول خود است و او عبارت تکینی برای نامگذاری این حالت به کار می برد: پتانسیل ابطال پذیری. این گفته، ایده او را درباره درجات متعدد قدرت تبیین را آشکار می سازد: هر چه یک نظریه رخدادهای بیشتری را از حوزه شمول خود بیرون راند یا اصلاً اجازه ورود به آنها ندهد، از پتانسیل ابطال پذیری بیشتری برخوردار است و تبیین دقیقتری از جهان پیرامون به ما می دهد.  پوپر تعدد درجات قدرت تبیین را " مقدار محتوای اطلاعات" یک تبیین یا نظریه  نامید. این امکان وجود داردکه ایده مقدار محتوای اطلاعات به واسطه بررسی بازخورد عطف منطقی دو گزاره α و β توضیح داده شود. به طور شهودی به نظر می رسد مقدار محتوای اطلاعات گزاره عطفی αβ از مجموع محتوای اطلاعات گزاره های جداگانه  α و β کمتر نیست و محتوای اطلاعات بیشتری نسبت به گزاره های منفک دارد. این بدان علّت است که یک گزاره عطفی از پتانسیل ابطال پذیری بیشتری نسبت به اجزای تشکیل دهنده اش برخوردار است از این حیث که اگر هرکدام از این اجزا ابطال شوند، کل گزاره عطفی ابطال می گردد. در برخی از نوشته ها، پوپر محتوای اطلاعات را محتوای تجربی و ابطال پذیری را آزمون پذیری می نامد. همه این عبارات به یک ارتباط منطقی بین یک نظریه یا یک فرضیه به میزان پتانسیل ابطال پذیری آن برمی گردد.

پوپر ایده محتوای اطلاعات را به نظریه احتملات ربط می دهد. او معتقد است محتوای اطلاعات با درجه احتمال یک فرضیه  رابطه معکوس دارد. این دیدگاه می تواند همچنین با عطف منطقی توضیح داده شود: اگر مقدار احتمال (P(α به گزاره α و مقدار احتمال (P(β به گزاره β مربوط باشد، آنگاه احتمال حاصل از عطف دو گزاره یعنی P(αβ) دارای مقداری کمتر از مقادیر(P(αو (P(β است. بنابراین هرچه محتوای اطلاعات یک گزاره بیشتر شود، متعاقباً احتمال آن کاهش می یابد.       

منبع:

 KARL POPPER AND FALSIFICATIONIST CRITICISM

Thomas J. Hickey 1995